سرآغاز

گزارش گالری عکس دختران افغان(3)

...
jalali.jpg

(تصویر: بهمن جلالی)

بهمن جلالی
من قصد سخنرانی ندارم، چون سخنران نیستم. فقط به عنوان آدمی که اصلاً عکاسی نخوانده و چهل‌وخورده‌ای سال است که این کار را می‌کند و واقعاً هم دوستش دارد به نظر من هیچ کاری لذت‌بخش‌تر از این نیست که عکسی بگیرم که خودم از آن خوشم بیایدو دیگران خوششان بیاید. نتیجتاً به عنوان آدمی که می‌خواهد عکاسی رشد بکند, از صمیم قلب از کانون مهندسین فارغ‌التحصیل دانشکدة فنی دانشگاه تهران تشکر می‌کنم. به خاطر اینکه این فعالیت و کمک کانون به این پروژه، که بیش از دو سال طول کشید, همان‌طور که فرمودند اصلاً در حیطة کاری کانون نبود, ولی کمک‌های مالی و معنوی کانون باعث شد این پروژه به اینجا برسد و من فقط به عنوان یک عکاس سپاسگزارم و امیدوارم که موسسات تجاری دیگر که کمتر حاضرند دیناری برای این کارهای فرهنگی بپردازند, به خودشان بیایند و بفهمند که این کارها جزو وظایف موسسات هست که کمک بکنند به این حرکت‌های اجتماعی و هنری و همین‌طور از خانة کودک شوش تشکر کنم که مکان کلاس‌ها را در اختیار گذاشت و از همة کسانی که آنجا با بچه‌ها کار می‌کنند. من در پروژه خیلی کم کار کردم بیشتر در حد اینکه عکسی انتخاب کنم و یا اینکه کاری کرده باشم ولی بیشتر کارها را خود بچه‌هایی که در ارتباط با کانون هستند انجام دادند مخصوصاً آقای مهندس یغماییان که واقعاً وقت زیادی را گذاشت و با یک علاقمندی رفت و این کار را ادامه داد و به اینجا رسید و فکر می‌کنم باز همین طور که فرمودند این نقطه, نقطة شروع است. نقطة بعدی کتاب است و نقطة بعدی ادامه دادن این آموزش‌هاست و نقطة بعدی گسترش این آموزش‌هاست. من خیلی کوتاه فقط نظر خودم را راجع به نمایشگاه می‌گویم و عکس‌هایی که دیدم. راستش را بخواهید من وقتی نمایشگاه را دیدم و این عکس‌ها را دیدم با صداقت می‌گویم دلم برای خودم سوخت که چرا اینجوری نمی‌بینم. چرا این‌قدر ساده نمی‌بینم. چرا این‌قدر راحت نمی‌بینم. چرا این‌قدر انسانی نمی‌بینم! شاید روزهای اولی که عکس می‌گرفتم و بلد هم نبودم, کارم مثل کار این بچه‌ها بوده. دوربینی بود مال بابام. دستم گرفتم و بدون اینکه اصلاً بدانم عکاسی چی هست, آمدم توی خیابان. فقط عکس می‌گرفتم. از هر چیزی که خوشم می‌آمد و آرام آرام وقتی جلو رفتم با حرف‌های گنده‌گنده‌ای آشنا شدم. حرف‌های گنده‌گنده‌ای که ما را از آن صداقتی که با دوربین داشتیم و می‌توانستیم ببینیم و عکس بگیریم آرام آرام دور کرد. در این چهل سال همیشه کوشش کرده‌ام که حرفه‌ای نباشم و آماتور باقی بمانم . ولی این نگاهی که در این عکس‌ها است, نگاه خالص و صادقانه‌ای است که توضیح می‌دهم چیست و اطلاعات بسیاری به ما می‌دهد . اگر عکس‌ها را به دقت نگاه کنیم خیلی چیزها یاد می‌گیریم. من اعتقاد دارم که آدم هم از عکس گرفتن یاد می‌گیرد و هم از دیدن عکس.
ببینید, یکی از دوستان عزیز من, یکی از این خانم‌ها حرف قشنگی زد. گفت من وقتی عکاسی کردم وادار شدم به مردم نزدیک شوم. وادار شدم ببینم‌شان, وادار شدم نگاهشان کنم و این حسنی است که عکاسی دارد. وقتی دوربین دست می‌گیرید بالاخره باید از یک واقعیتی عکس بگیرید که جلو دوربین شماست. حالا آن واقعیت, ممکن است یک فضا باشد, آدم باشد, کار آدم باشد یا گرفتاری‌هایش, خوشحالی‌هایش و خیلی چیزهای دیگر. نتیجتاً دوربین این امکان را به شما می‌دهد, این قدرت را می‌دهد, که ببینید. چیزهایی را که هزار دفعه فکر کرده‌اید که دیده‌اید ولی ندیده‌اید. وقتی دوربین دستتان است همة این‌ها را ببینید. اما توی این عکس‌ها نگاه ساده‌ای وجود دارد که به نظر من خاص یک سنی است, خاص موقعیتی است, خاص خلوصی است که آدمی که با دوربین کار می‌کند دارد. خیلی از عکاس‌ها در دنیا هستند که سعی می‌کنند به این نگاه ساده برسند. نقاش‌های بزرگی هستند که از کار کودکان استفاده می‌کنند و ایده می‌گیرند.
بگذارید من در مورد عکس‌ها بگویم. چنین کادری, چنین نگاهی, چنین تصوری از یک موضوع خیلی ساده تازگی دارد. توی عکس‌ها اگر دقت کنید محله‌ای است که در آن زندگی می‌کنند, کسبة آن محله, آدم‌هایی که در آن محله در حال رفت و آمدند. کوچه‌هایش در زمستان, در تابستان و در شکل‌های  گوناگون دیده می‌شود. نتیجتاً شما با آدم‌هایی آشنا می‌شوید که شاید هرگز به محله‌شان, میدان شوش نرفته باشید. شاید تا حالا فکر می‌کردید, آن آدم‌ها, آدم‌های متفاوتی هستند, ولیحالا در این عکس‌ها می‌بینیم که آن‌ها هم مثل ما دارند زندگی می‌کنند. فکر می‌کنم فقط این‌ بچه‌ها می‌توانند این عکس‌ها را بگیرند. من نمی‌توانم بروم آنجا و این کار را بکنم, چون نمی‌توانم ارتباط برقرار کنم. ممکن است بعضی از شما از نگاه این بچه‌ها ایراد بگیرید و فکر کنید که از نظر بصری عکسهای‌شان ایراد دارد. اصلاً از نظر من مهم نیست. به نظر من همین اشکال‌های بصری, حسن عکس‌هاست. عکس‌ها به قدری ساده است, کادرها به قدری ساده است و انسان‌ها به قدری صادقانه گرفته شده‌اند که نوع خاصی از عکاسی ساده و انسانی را به من نشان می‌دهد.
بخش دوم عکس‌های‌شان, عکس‌هایی است که از داخل خانه گرفته‌اند. احتمالا ما اصلاً امکان دیدن این خانه‌ها را نداشته‌ایم, اصلاً امکان وارد شدن به خانه‌ها را نداریم. داخل خانه‌ها چیزهایی هست, آرایش خانه‌ها, تزیین خانه‌ها, چیزهایی که به دیوار خانه‌ها زده شده و چیدمان خانه, برای من بسیار جذاب است. قسمت بعد کاری است که به‌نوعی برای کسب درآمد در این خانه‌ها انجام می‌شود, مثل سبزی پاک‌کردن, رب درست‌کردن و مثل خیلی کارهای دیگر. من بعد از چهل سال عکاسی اولین باری است که شاهد چنین صحنه‌هایی می‌شوم. یک صحنة خیلی زیبا از یک کار گروهی. یک کار گروهی دارد یک جایی انجام می‌شود, کاملاً انسانی و کاملاً زیبا. می‌خواهم بگویم که گول ساده بودن این عکس‌ها را نخوریم. به نظر من رسیدن به این سادگی کار مشکلی است برای آدمی که می‌خواهد شروع بکند. من همیشه در عکاسی اعتقاد دارم که عکاسی مستند در واقع قلب عکاسی است. شریان عکاسی است. به خاطر اینکه موضوع عکاسی مستند انسان است, دغدغه‌های انسان است, گرفتاری‌های انسان است. ناهنجاری‌هایی است که انسان‌ها با آن روبه‌رو می‌شوند. گرفتاری‌هایی است که با آن روبه‌رو می‌شوند. و در کنار همة این گرفتاری‌ها, خوشحالی‌هایی‌ست که دارند, و فقط این عکس‌هاست که می‌تواند این همه اطلاعات را رد و بدل کند و من را با انسان دیگری که در نزدیکی‌مان, در شهرمان دارد زندگی می‌کند آشنا کند.
کوتاه بکنم. یکی از چیزهای جذاب برای من, روز اولی بود که رفتم سر کلاس این بچه‌ها. پسر هم بود. ایرانی هم بود. ولی حالا بگویم چرا خوشحالم. خوشحالم که همة آن‌هایی که ادامه دادند دختر هستند و همة آن‌هایی که توانستند این کارها را با کوشش خودشان, با همکاری خودشان, به اینجا برسانند دخترهایی هستند با اختلاف سنی شاید 10 تا 15 سال. من وقتی عکس‌هایی را دیدم که این دختر عزیزمون, که خیلی هم کوچولو هست, گرفته, باور نکردم. اصلاَ باورم نمی‌شود که او دوربین را چگونه دست گرفته در این سن. این همه برای من, به عنوان یک عکاس عرض می‌کنم, جرقه‌هایی است که آدم را ترغیب می‌کند, به آدم نیرو می‌دهد, که این پروژه‌ها را بیشتر ادامه بدهد و کار بکند و من واقعاَ می‌گویم که من بسیار خوشحالم که از طریق عکس‌های این بچه‌ها با خودشان آشنا شدم. من خوشحالم از طریق عکس آن‌ها با مردمانی آشنا شدم, که قبل از این که عکس آن‌ها را ببینم, نمی‌شناختم‌شان یا درست نمی‌شناختم یا آگاه نبودم یا ندیده بودم. اصلاَ این عکس است که به آدم این آگاهی را می‌دهد و این عکس است که قدرت فوق‌العاده  دارد برای اینکه اطلاعات به ما منتقل کند و از طریق انتقال اطلاعات آگاهی‌های ما را زیاد کند.
سونتاگ می‌گوید: “عکاسی شعور متعارف انسان را رشد داده”. راست می‌گوید. ما بدون دیدن عکس, نمی‌توانستیم این همه اطلاعات داشته باشیم. نمی‌توانستیم به هم نزدیک بشویم. نمی‌توانستیم با هم باشیم. من فکر کنم هر کدام از این بچه‌هایی که از آن مغازة بقالی, از آن دوره‌گرد, از آن آدمی که کنار خیابان نشسته وخنزرپنزر می‌فروشد, عکس گرفته نوعی دوستی, نوعی آشنایی, نوعی شناخت پیدا کرده که قبل از این که عکس بگیرد این رابطه وجود نداشته و از کنارش خیلی ساده رد می‌شده و می‌گذشته. ولی از طریق دوربین به او نزدیک شده و این ارتباط‌های انسانی است که در عکاسی مهم است. چرا؟ چون شما ناچارید جلوی واقعیت بایستید و از آن عکس بگیرید. این واقعیت هر چه می‌خواهد باشد ناچار هستید با آن ارتباط برقرار کنید. رابطة انسانی برقرار کنید, بین خودتان و دیگری.
من به هر حال باز هم می‌گویم تعدادی عکس اینجاست که من فکر می‌کنم کاش خودم گرفته بودم, ولی این کودکان زودتر از من آن را گرفته‌اند.

ناصر فکوهی
قبل از هرچیز از دوستانی تشکر می‌کنم که از من دعوت کردند به خصوص از آقای یغمائیان که حدود یک سال پیش دربارة این پروژه با من صحبت کردند و همان موقع از من مقاله‌ای برای کتاب خواستند که نوشتم و اکنون  در سایت انسان‌شناسی و فرهنگ هست با عنوان افغان‌های ما. توصیه می‌کنم که آن مقاله را بخوانید. مقالة تلخی است به هر حال و خیلی از مسائلی را که در اینجا فرصتش نیست که بیان کنم در آنجا گفته‌ام, دربارة ظلمی که ما به افغان‌ها کردیم در کشورمان. ظلمی که در کشورهای دیگر به مهاجرانشان کرده‌اند و در امریکا به سیاهان و چینی‌ها. چینی‌هایی که راه‌آهن‌های بزرگ آمریکا را ساختند و بسیاری از آنها در این راه کشته شدند. ظلمی که فرانسوی‌ها به اعرابشان کردند به صورتی که در نسل دوم و سوم مهاجران عرب در کشور خودشان کاملاً بیگانه‌اند, نه می‌توانند به زبان آنها صحبت کنند و نه می‌توانند هرگز به آنجا برگردند و در فرانسه هم نمی‌توانند کار کنند. ظلمی که آلمان‌ها به ترک‌ها کردند. ترک‌هایی که پس از چنگ جهانی دوم تنها کسانی بودند که می‌توانستند آلمان  را بسازند و این ظلمی است که ما به افغان‌هایمان کردیم.
اما یک تفاوت بزرگ وجود دارد و آن این که ترک‌های آلمان هرگز جزو آلمان نبودند و چینی‌های امریکا هرگز جزو امریکا نبودند. ولی افغان‌ها ایرانی بودند و ایرانی هستند. ما یک ایران سیاسی داریم که بعد از دولت ملی تشکیل شده. دولت ملی عمر زیادی ندارد. درست است که امروز همه در قالب دولت ملی فکر می‌کنند. فکر می‌کنند که این یک ساختاری ابدی و ازلی بوده, ولی اصلاً چنین نیست. قبل از انقلاب‌های قرن 18 ما چیزی به اسم دولت ملی نداشته‌ایم و دولت ملی ابداع مدرن است, خطی سیاسی است که آدم‌ها را از هم جدا می‌کند. خطی سیاسی که در خیلی از جاها در افریقا, در آسیا و در جاهای دیگر به صورت تصنعی کشیده شده. هرگز فکر کرده‌اید به این نکته که چرا در نقشة آفریقا خطوط مرزی آن‌قدر صاف است؟ علتش این است که این‌ها را با خط‌کش کشیده‌اند. به همین سادگی نقشه را گذاشته‌اند جلوشان و رویش خط کشیده‌اند و بعد رفته‌اند در واقعیت این خطوط را با اسلحه پیاده کرده‌اند. و این خطوط از وسط اقوام گذشته و از وسط فرهنگ‌ها. و این فرهنگ‌ها دوپاره شده‌اند چندپاره شده‌اند و بعد شروع کرده‌اند به جنگیدن با هم و بعد شروع کرده‌اند به کشتن همدیگر. این معنی دولت ملی است.   
ایران سیاسی امروز ما بخشی از ایران فرهنگی است که 3000 سال سابقه دارد. می‌دانید که امروز اروپا و آمریکا با مشکلی روبه‌رو هستند با عنوان تکثر فرهنگی. نمی‌دانند با آن چه کنند برای اینکه با مردمی روبه‌رو هستند که به زبان‌های مختلف صحبت می‌کنند. 3000 سال پیش ما این مسئله را در ایران داشتیم و همان موقع می‌دانستیم چه کنیم. کتیبه‌های دورة هخامنشی و در تمام دوره‌های تاریخی ایران به چندین زبان بوده, به چه دلیل؟ به دلیل آن که در ایران ملیت واحد وجود نداشت, زبان واحد وجود نداشت. امروز خیلی از شما ممکن است ندانید که فقط 50 درصد ایرانی‌ها به زبان فارسی صحبت می‌کنند, به زبان مادری‌شان صحبت می‌کنند. 50 درصد دیگر ایرانی‌ها به 50 زبان دیگر صحبت می‌کنند. ما در ایران 50 زبان داریم. من از گویش‌ها صحبت نمی‌کنم. از زبان‌ها صحبت می‌کنم. ما بیش از 100 گویش داریم, بیش از 200 گویش داریم. این‌ها شمارش نشده. کسی سراغشان نرفته, ولی 50 زبان داریم و زبان فارسی یکی از این‌هاست که برای ما ارزش فوق‌العاده‌ای دارد نه برای اینکه برای ما یک چیز خیالی به نام قوم فارسی را نمایندگی می‌کند چون چیزی به نام قوم فارسی نداریم. بلکه به این دلیل که این زبان است که همة ایرانی‌ها را به هم وصل می‌کند. به همین جهت است که ما به آن احترام می‌گذاریم. و من فکر می‌کنم که همان‌قدر که دفاع کرده‌ام از این که قانون اساسی باید کامل اجرا شود. از چیزی که در قانون اساسی گفته شده هم دفاع می‌کنم, یعنی از آموزش زبان‌های بومی در مدارس, البته بیشترین اهمیت باید به زبان فارسی داده شود چون زبان میانجی است و همة ما را به هم وصل می‌کند.
من استفاده می‌کنم از واژه‌ای که بعداً آن را شاید به صورت مقاله‌ای منتشر کنم. ما در ایران امروز با چیزی روبه‌رو هستیم که باید به آن بگوئیم مسئلة افغان. چرا می‌گوئیم مسئلة افغان؟ به دلیل این که مسئلة یهود را حتماً همة شما شنیده‌اید. مسئلة یهود مسئله‌ای‌ست که اروپا سالیان سال با آن درگیر بود, حداقل از قرون وسطی. مسئله چه بود؟
در اروپا قومی وجود داشت که می‌خواست زبان خودش, دین خودش و مناسک خودش را حفظ کند. به‌تدریج دولت‌هایی پیدا شدند که حاضر نبودند چنین چیزی را بپذیرند و هر کدام جوری با این مسئله برخورد می‌کردند. برخوردها را می‌دانیم چه هست. یکی از این برخوردها در سال 1492 رخ داد. سال غم‌انگیزی بود. چون سالی بود که اسپانیا هم اسلام را از کشور خود اخراج کرد و هم یهودیت را. دو فرهنگ قدرتمندی را که جنوب اسپانیا را ساخته بودند و هنوز اگر بروید به جنوب اسپانیا می‌بینید که چقدر این فرهنگ‌ها عظیم بوده‌اند. فرهنگ اسلامی اسپانیا از غنی‌ترین فرهنگ‌های جهان است. فرهنگ یهودی اسپانیا هم از بزرگ‌ترین فرهنگ‌های اسپانیا بود. اسپانیا با این کار دچار فقر فرهنگی شد و ضربه‌ای به خود زد که هنوز بعد از پنج قرن نتوانسته جبران کند. در سال 1492 یهودیان را اخراج کردند و حکومت اسلامی اسپانیا هم به پایان رسید. اسپانیایی‌ها فکر می‌کردند با یکدست کردن اسپانیا به غنای فرهنگی می‌رسند, اما چیزی که به آن رسیدند عقب‌افتادگی فرهنگی بود و بعدها دیدیم که مسئلة یهود نتوانست حل شود و به تراژدی‌های بزرگی رسید که آخرینش وقتی بود که فاشیست‌ها آمدند و گفتند مسئلة یهود را یکبار برای همیشه حل می‌کنیم و آن هم به شکل فیزیکی, یعنی همة یهودی‌ها را می‌کشیم و مسئلة یهود با از بین رفتن فیزیکی یهودیان پایان می‌گیرد. ما هرگز در ایران به این مسئله نرسیدیم و فکر نمی‌کنم هرگز برسیم. به دلیل اینکه ما در ایران هرگز کشور یکدست نداشته‌ایم, کشوری که یک زبان یا یک قوم در آن باشد. ایران همیشه کشور چندقومی بوده, کشور چندزبانی بوده. ولی یک محور داشته و آن محور ایرانیت بوده و نه ایرانیت در مفهوم مدرن کلمه, ایرانیت در معنای تاریخی کلمه. ایران درواقع پروژه‌ای سیاسی بوده به همین جهت هم هست که ما از این پروژة سیاسی دفاع می‌کنیم. و بر اساس این پروژة سیاسی است که من امروز در اینجا می‌گویم و تکرار می‌کنم و قبلاً هم گفته‌ام که این حق تمام افغان‌هایی است که در ایران به دنیا آمده‌اند که نه کارت مهاجرت بلکه شناسنامة ایرانی داشته باشند, مثل هر ایرانی دیگر, این حق همة ایرانی‌هایی است که بیش از پنج سال و ده سال در ایران زندگی و کار کرده‌اند. حقشان است, نه اینکه امتیازی است که ما به آنها می‌دهیم. خود ما مگر که بوده‌ایم؟ همة ما یک روزی وارد این کشور شده‌ایم. ایرانی‌ها خودشان مهاجرانی بودند که از جاهای دیگری آمده‌اند. من می‌توانم روی نقشه بگویم که ماها از کجا آمدیم. همة ما نوادگان کسانی هستیم که از جاهای دیگر آمده‌اند. بنا به این دلیل هیچ کس نمی‌تواند برای خود حق ویژه‌ای قائل شود.  منتها یک جامعه‌شناس امروز خیلی راحت می‌تواند این را بگوید, ولی در حوزة سیاسی و اجتماعی به این سادگی پذیرفته نمی‌شود. من تعمداً این را می‌گویم. مشکل ما تنها در حوزة سیاسی نیست در حوزة اجتماعی هم هست. تصویری که مردم ما دارند از افغان‌ها تصویر کاملاً مغشوشی است. تصویری کاملاً بیگانه‌ترس. یک تصویر کاملاً انحرافی که در افغان‌ها انسان‌هایی مثل خود را نمی‌بینند. این تصور غلط البته خاص افغان‌ها نیست. مردم ما در مورد حاشیه‌نشین‌ها هم همین تصور را دارند.
ما سال‌ها با دکتر پیران همین بحث را می‌کردیم. دکتر پیران سال‌هاست تلاش می‌کند به مردم بفهماند, مردمی که در حاشیة شهرها زندگی می‌کنند چون در خانه‌های فرسوده زندگی می‌کنند کمتر از دیگران نیستند. اینها هم فرهنگ دارند. اینها خلافکار نیستند. این تصوری که ما داریم از این که هر کسی در زاغه زندگی می‌کند خلافکار است,  منحرف است, کار نمی‌کند و غیره و غیره, این تصور نادرست است. پیران سال‌هاست دارد زحمت می‌کشد تا این را به مردم و دولت بفهماند. به دلیل اینکه با همین تصور است که بعد می‌ریزند و خانه‌هایشان را تخریب می‌کند و هیچ‌کس هم دل نمی‌سوزاند برای آن کسانی که خانه‌شان را از دست داده‌اند. چون می‌گویند این‌ها, همه آدم‌های خلافکار بوده‌اند. این تصویری است که در مورد افغان‌ها داریم. این تصویر هم ریشه در حوزة سیاسی دارد و هم در حوزة اجتماعی. ما باید حوزة اجتماعی و سیاسی را قانع کنیم. چه طور؟ با چنین ابتکارهایی. انجمن‌هایی به این شکل انجمن‌های ارزشمندی هستند و از این انجمن‌ها در ایران بسیار زیاد است. من خیلی از این‌ها را می‌شناسم و با آنها همکاری می‌کنم, ولی متأسفانه می‌دانم که این‌ها همدیگر را نمی‌شناسند. ما صدها و شاید بتوانم بدون اغراق بگویم هزاران انجمن داریم که دارند در سطح کشور کار می‌کنند, از جزیرة قشم گرفته تا دورافتاده‌ترین روستاها. من فکر می‌کنم اتفاق خوبی که اینجا افتاده این است که نهادی مثل کانون مهندسین فارغ‌التحصیل دانشکدة فنی دانشگاه تهران وارد این قضیه شده و دارد کمک می‌کند, کار را رسانه‌ای می‌کند, عمومی می‌کند تا شناخته شود. ارزشمند شود و بتواند الگو قرار بگیرد برای کسان دیگری که در همین جهت قدم برمی‌دارند. البته بعضی‌ها ظاهراً تعجب کرده‌اند از نقش کانون‌ِ دانشکدة فنی در این کار. حالا من به شما می‌گویم که اصلاً کار عجیبی نیست. دانشکدة فنی دانشگاه تهران از ابتدا این‌طور بوده. دانشکدة فنی دانشکده‌ای بود که زمانی که هنوز دانشکده‌های علوم اجتماعی وجود نداشت افرادی در آن بودند از پیش از انقلاب که حساسیت‌های اجتماعی فوق‌العاده بالایی داشته‌اند. دانشکدة فنی در تمام طول تاریخ دانشگاه تهران در رأس مبارزات اجتماعی برای اصلاح جامعه بوده است. دانشکده‌های دانشگاه تهران تاریخ درخشانی داشتند. مثل دانشکدة فنی, دانشکدة هنرهای زیبا, دانشکدة ادبیات و علوم انسانی. در آن زمان دانشکدة علوم اجتماعی وجود نداشت. تاریخچة دانشکدة علوم اجتماعی برمی‌گردد حداکثر به اوایل انقلاب. چند سال قبل از انقلاب که در بهارستان تشکیل شد و قبل از آن دکتر صدیقی در دانشکدة ادبیات یک درس داشت به نام جامعه‌شناسی. ولی در همان زمان دانشکدة فنی حساسیت‌های داشت.
حالا کمی درباره رابطة این بحث با توسعة پایدار صحبت کنم و بعد برگردم سراغ مفهوم افغان و شاید یک مقداری دربارة این عکس‌ها صحبت کنم.
توسعة پایدار یعنی توسعه‌ای که به یک نسل محدود نشود. نسل‌های انسانی نه فقط در زمان زندگی خود مسئول آن چیزهایی هستند که در اختیار دارند, بلکه مسئول میراث فرهنگی خود هم هستند. یعنی آن چیزی که گذشتگان در اختیار آنان قرار داده‌اند و مسئول آینده هم هستند. ما نیامده‌ایم که همة میراث گذشته‌مان را نابود کنیم و هیچ شانسی برای زندگی آیندگان نگذاریم. این را هر روز همه باید با خود بگویند. ثروت پدری که به دست ما رسیده, بناهایی که داریم اینها میراثی است که ما باید مثل تخم چشم خود از آن مواظبت کنیم. ما 60 سال, 70 سال, 80 سال زندگی خواهیم کرد ولی این کشور حداقل 3000 سال و اگر تمدن‌های قدیم‌تر را بخواهیم در نظر بگیریم 5000 سال سابقه دارد. در این چند ده سال که زندگی می‌کنیم اگر چیزی اضافه نمی‌کنیم به میراث فرهنگی حداقل باید آن‌قدر شرف داشته باشیم که چیزی از این میراث فرهنگی را نابود نکنیم, که نداشته‌ایم به نظر من.
من به جاهای زیادی در ایران رفته‌ام. و هر بار بیشتر و بیشتر تأسف می‌خورم. از بازار تبریز گرفته تا بازار کرمان و از جزیرة قشم گرفته تا شهر ما. در همه جا آثاری را می‌بینم که گذشتگان به جا گذاشته‌اند و مردمی که الان در آنجا هستند دارند تخریبش می‌کنند, به معنی واقعی کلمه یعنی به معنی فیزیکی کلمه دارند تخریبش می‌کنند. این مسئولیتی است که افراد دارند در برابر میراث فرهنگی‌شان؟
اما مسئولیتی که افراد در قبال آینده دارند چیست؟ این است که چیزی به جا بگذارند که بدتر از آن چیزی نباشد که تحویل گرفته‌اند. هرچیزی را که در می‌آورند خرج خود نکنند. درآمد نفتی ــ‌که ما می‌گیریم و تبدیلش می‌کنیم به یک مشت کالاهی بنجل مصرفی مثل تلویزیون‌های LCD, مثل موبایل‌هایی که در دست همه است و غیره و غیره که هیچ سودی برای هیچ فردی ندارد.ــ ثروتی است که باید در راه توسعة کشور به کار رود ثروتی است که آیندگان هم باید از آن نصیبی ببرند. حالا اگر من این بحث را برگردانم به مسئولیتی که در این بخش هست اتفاقاَ می‌رسیم به چیزی که امسال (سال گذشته درواقع) سازمان ملل اعلام کرد به عنوان سال میراث معنوی. منظور از سال میراث معنوی چیست؟ این‌که فرهنگ صرفاً مادیات نیست, صرفاً بناها نیست, اشیایی نیست که به جا مانده. بلکه آن چیزی است که به شکل ذهنیت، به شکل نرم، به شکل افسانه‌ها، به شکل فرهنگ‌ها. به شکل رفتارها و غیره باقی مانده. این میراث معنوی است. شعر فارسی میراث معنوی است. من یک جایی گفتم و اینجا هم تکرار می‌کنم. چون راجع به نفت خیلی صحبت می‌شود، گفتم تمام نفت ایران را از زمانی که کشف شده تا زمانی که آخرین قطره‌اش تمام شود من حاضر نیستم با یک غزل مولوی عوض بکنم.
قدر میراث فرهنگی را بدانید. چیزی که ما در این عکس‌ها می‌بینیم. گرچه این تجربه، تجربة جدیدی نیست ولی در ایران تجربة جدیدی است. این که ما دوربین را بدهیم به‌دست کسی که قرار است دیگری ازش عکس بگیرد تجربه‌ای است که قبلاً شده در انسان‌شناسی و مردم‌شناسی ولی در ایران تجربة جدیدی است.
چیزی که ما در این عکس‌ها می‌بینیم تصور نکنیم بروز نوعی خودانگیختگی بی‌ریشه است. درواقع چیزی که ما در این عکس‌ها می‌بینیم, و برای من تعجب‌انگیز نیست, بروز چند هزار سال تاریخ است. منتهی این چندهزار سال تاریخ از طریق کسانی به ما می‌رسد که خودشان ممکن است 10 ساله یا 12 ساله یا 13 ساله باشند. ولی این تاریخ را درون خودشان, درون آنچه ما به آن می‌گوئیم میراث فرهنگی, دارند. برای من زیباترین چیزی که در این جلسه دیدم این بود که دختران کم‌سن‌وسال افغان, فارسی را به صورتی صحبت می‌کنند, با اینکه البته زبان خودشان هم هست، که دانشجویان کارشناسی‌ارشد من, لااقل نصف‌شان نمی‌توانند به این سلیسی صحبت بکنند. به دلیل این که دانشجویان تصور می‌کنند که چون در ایران به دنیا آمده‌اند بنابراین فارسی در خون‌شان است. چنین چیزی نیست. این دوستان تلاش کرده‌اند که فارسی را به این شکلی که ما صحبت می‌کنیم, در شکل زبان میانجی یاد بگیرند. فرهنگ ایرانی را در معنی فرهنگی که در این کشور الان وجود دارد بیاموزند. خود را درون آن جای دهند. خود را جزئی از آن بدانند. قدر این میراث فرهنگی را باید دانست. من بارها و بارها گفته‌ام ایرانی بودن ما فقط زمانی معنی می‌دهد که ما بفهمیم به این علت متفاوتیم که قومیت کرد داریم, قومیت بلوچ داریم، قومیت آذری داریم، قومیت ترکمن داریم و همة این‌ها خودشان را ایرانی می‌دانند. این است که از ایران یک مفهوم سیاسی می‌سازد. از خود بپرسیم که چرا و چطور شد که ترک‌ها صدها سال بر ایران حکومت کردند اما زبان فارسی را عوض نکردند. هرکز زبان ترکی را به سایر هموطنان‌شان تحمیل نکردند. فراموش نکنیم صفویه ترک بودند و رفتند و با عثمانی‌ها جنگیدند که آنها هم ترک بودند و آنها هم مسلمان بودند. این ایدة سیاسی ایران است و این ایران باید یک ایران گشاده باشد.
به نظر من اگر خدایی نکرده فردا جنگ در تاجیکستان هم اتفاق بیفتد، جنک در ارمنستان هم اتفاق بیفتد, جنگ در عراق هم اتفاق بیفتد و شما شاید این را ندانید که تعداد بسیار زیادی مهاجر(من از این واژة مهاجر خوشم نمی‌آید) عرب در ایران داریم, غیر از این کلی عرب ایرانی داریم, که این را هم خیلی‌ها نمی‌دانند. ما بیشتر از یک میلیون عرب ایرانی داریم. که اینها ایرانی هستند مثل همة ایرانی‌های دیگر ولی غیر آنها وقتی در عراق جنگ شد تعداد بسیار زیادی از افراد عراق آمدند در ایران و امروز دارند در ایران زندگی می‌کنند. اگر فردا خدای نکرده در تاجیکستان هم این اتفاق بیفتد یا در ارمنستان, به نظر من ایران مسئولیت تاریخی دارد که مرزهای خود را باز کند. نه به خاطر اینکه سازمان ملل کمک می‌کند یا نمی‌کند. سازمان ملل الان دارد کمک می‌کند, برای کمک ایران به پناهندگان افغان. ولی اگر سازمان ملل یک دلار هم ندهد مرزهای ایران باید گشوده باشد به روی ملت‌هایی که تا کمتر از 150 سال پیش جزئی از ایران بوده‌اند. نه 10 سال یا 20 سال بلکه هزاران سال جزو ایران بوده‌اند. افغانستان، تاجیکستان، کل قفقاز. این‌ها جزو ایالات ایران بودند و تفاوت نداشته‌اند با ایرانی‌های دیگر. بنابراین ما مسئولیت‌مان در قبال مهاجران افغان بسیار سنگین‌تر است از مسئولیت آلمان‌ها در قبال ترک‌ها یا آمریکایی‌ها در قبال چینی‌ها یا فرانسوی‌ها در قبال عرب‌ها.
در مورد جنبه‌های اقتصادی بحث هم باید بگویم که من فکر می‌کنم توان انجمن‌های مدنی بسیار بیشتر از آن چیزی است که فکر می‌کنیم. پول آنقدر مهم نیست که انگیزه. یک انجمن کوچک می‌تواند به‌مراتب از سازمان‌های عریض و طویل که میلیون‌ها و میلیاردها تومان خرج می‌کند کار بیشتری انجام دهد, به شرط اینکه انگیزه داشته باشد. این کاری که شما در اینجا می‌بینید به نظر من اگر می‌خواست یک سازمان دولتی انجام دهد اولاً انجام نمی‌شد، ثانیاً اگر انجام می‌شد صدها برابر این هزینه داشت.
در مورد این عکس ها آخرین حرفم را بزنم. شاید بسیاری از کسانی که این عکس‌ها را می‌بینند تعجب کرده باشند، من تعجب نمی‌کنم چون قبلاً بارها و بارها دربارة افغان‌ها و گروه‌های دیگر در چهارچوب برنامة درسی‌مان کار کرده‌ایم. چیزی که در این عکس‌ها ممکن است بسیاری را متعجب کند این است که در این عکس‌ها شما آدم‌های شاد را می‌بینید، آدم‌های خوشبخت را می‌بینید. ممکن است از لحاظ مادیت‌, یک فقر مادی را ببینیم ولی آدم‌های شاد و خوشبخت را می‌بینیم و این واقعیت که وجود دارد و این مسئله معنایش این نیست که افغان‌های ما زندگی‌ای دارند که بهترین زندگی است که می‌توانند داشته باشند. معنای این حرف آن است که افغان‌های ما انسان هستند و مثل هر انسان دیگری سعی می‌کنند در بدترین شرایط خوشبخت باشند و وقتی از خودشان عکس می‌گیرند خوشبختی خود را قبل از هر چیزی نشان می‌دهند. در حالی که وقتی عکس می‌گیریم از کسانی که فکر می‌کنیم که از ما پائین‌ترند فقط می‌رویم سراغ بدبختی‌هایشان. سینما‌سازان مستند، که شاید اینجا هم کسی از آنها باشد، حتماَ این را می‌دانند, چون آنها این را به من یاد داده‌اند که اصطلاحی است راجع به فیلم‌های مستند ایرانی که در خارج نشان می‌دهند که به این‌ها می‌گویند گداگرافی و می‌گویند هر چقدر گداگرافی بهتری بکنی شانس برنده شدن در جشنواره‌های خارجی بیشتری است. مسئولیت این واژة گداگرافی را می‌دهم به دوستم آقای ورهام که این را به شکل علنی گفته و دیگر نمی‌تواند نفی‌اش بکند. نگاهِ دیگری, وقتی فقط سعی می‌کند دیگری را در موقعیت تحقیر نشان دهد. وقتی دوربین را دست کسی بدهید که قرار است از او عکس گرفته شود, عکسی را نخواهد گرفت که شما از او می‌گیرید. عکس را می‌گیرد که شاید آرزویش باشد. شاید در فریم چنین چنین عکسی دستکاری شده باشد, که خوشبختی بیش از آن چیزی که هست نشان داده شود, ولی این اصلاً مهم نیست مهم این است که زندگی واقعی این است و زندگی را به این شکل باید فهمید و باید از فهم فرهنگ افغان به عنوان صرفاً یک آسیب بیرون بیابیم تا بتوانیم در مرحلة بعد برویم به جایی که افغان‌ها, مثل همة گروه‌های ایرانی دیگر, بتوانند آنچه را حق‌شان است به دست آورند. و سایر ایرانی‌ها در دادن این حقوق به هیچ عنوان نه می‌توانند به خود بنازند, نه می‌توانند ادعایی بکنند که انسان‌دوست‌تر از دیگران هستند.

متن مربوط به پروژه و ترجمه انگلیسی آن

"مشــق عکاســی"
به مثابـة استراتـژی اجتمـاعی
تجربـه‌هـای دختــران مهــاجـر افغـــان

١.
خلق دوبارة جهان از منظر دوربین عکاسی سالهاست که انسان را به وجد می‌آورد؛ نگاه مکرر به زندگی, تلنگری بر بسیاری از دستاورد‌های فکری بشر بوده و فرصتی دوباره, برای اندیشیدن.
برخورد مستقیم با جهان و تقطیع آن در قاب تصاویر، مواجهه‌ با مفاهیمی است که کارشناسان آموزش سواد اجتماعی در جستجوی بسط آن در زندگی روزمره بوده‌اند؛ به همین دلیل, نه تنها نهاد آموزش از طریق مفاهیم زبانی با آموزش تجربة بصری جهان به کمک عکس همسویی دارد، بلکه به واسطة قوت سویه‌های عینی، آفرینش مفاهیم بنیادی سواد اجتماعی به کمک عکس ارجحیت می‌یابد. شاید بتوان گفت, آنچه با ساختار نظام‌مند آموزش در ذهن کودکان رسوخ می‌کند, کم‌مایه‌تر از داشته‌هایی است که کودکان در فراشد آموزش از دست می‌دهند. تجربة شخصی لحظه‌های زندگی, به دور از نظام عبوس بایدها, گستره‌ای می‌گشاید که ساختار نشانه‌های روزمرة همة ما را گسترش خواهد داد.
 
٢.
فرآیند توسعة ناقص و متناقض کنونی در سراسر جهان موجب شکل‌گیری گروه‌هایی از انسان‌ها بوده است که با حاشیه‌ای شدن و رانده شدن از اجتماع, مرزهای جهان امروز را ساخته‌اند؛ اعتباربخشی دوباره به شخصیت انسان‌هایی که به عنوان قربانیان مدرنیزاسیون, حاشیه‌ای و رازآمیز پنداشته شده‌ و طرد شده‌اند, زمینة حضور دوباره و مؤثر آنها را فراهم می‌آورد و سرمایة اجتماعی مضاعفی را برای پیشبرد اهداف اجتماعی و انسانی محقق می‌سازد.

٣.
"مشق عکاسی" تلاشی است برای گسترش امکانات تجربه به واسطة جادوی عکاسی, با اتکا به امیدها و دنیای تخیل کودکانه, تا دیگربار انرژی‌های انسانی را برانگیزاند و قدرت و ابتکار لازم برای برنامة بازسازی اجتماعی را فراهم آورد. و عکس‌ها, به مثابة پاره‌هایی از جهان ما, ایده‌هایی شوند و پنجره‌ای بر ابعاد انسانی, اجتماعی, اقتصادی و فرهنگیِ روزمر‌گی‌های انسان ایرانی بگشایند و حضور "کودکان* در وضعیت دشوار" را در مقام کنشگران آگاه "تراژدی انزوا/فقدان", که به قهر تاریخ مدرنیته سرنوشت ازلی این کودکان پنداشته می‌شود, محقق سازند.
در این طرح تلاش کردیم, با قرار دادن کودکان در مقام کنشگر اجتماعی, از طریق آفرینش دوبارة جهان در قاب تصویر و تجربة رابطة نوشتاری/ بصری با نوشتن از / بر عکس, نگاهی دوباره بر بنیان اجتماعِ روزمرة شهری انداخته و با ساختارشناسی و کندوکاو در نشانه‌های آثار کودکان, صورت‌های توسعه‌نیافته و ناهنجار جامعة مدرن را نقد کنیم.

*    *    *

آفرینش مفاهیـم بنیادی سـواد (اجتمـاعی) در کودکان به کمک عکـس
رویکرد ما بر "آموزش مشارکتی" , "سواد اجتماعی" و "مشق عکاسی (عکاسی مستند اجتماعی)" استوار بود، از این رو طرح اولیة پروژه با عنوان «آفرینش مفاهیم بنیادی سواد (اجتماعی) در کودکان به کمک عکس» تدوین شد. بر این اساس، در تمام انتخاب‌ها از ابتدا یا در حین اجرا، ایجاد ارتباط دوسویه, مطرح شدن مسائل کودکان از طریق مشق عکاسی و آموزش غیرمستقیم را در نظر داشته‌ایم. برای تصمیم‌گیری در مورد شیوة اجرایی در کلاس, بحث‌های بسیارکردیم و انتخاب نهایی را از پایه‌های انسجام پروژه قرار دادیم؛ بدین‌ معنا که بین شروع دوره با تحویل دوربین‌ها و بنای بنیان کلاس بر آنچه بچه‌ها با دوربین ثبت خواهند کرد یا آغاز به ایجاد ارتباط و برانگیختن مشارکت جمعی ــ‌با دیدن مجموعه‌هایی از تصاویر و گفتگو دربارة بازتولید تجربة روزمر‌گی‌های زندگی و کارکرد عکاسی در مقام رسانه‌ای برای بیان شادی‌ها و غم‌های زندگی‌ــ و سپس همراه شدن با تجربة کودکان, شیوة دوم را انتخاب کردیم. بر همین اساس زمانی هم که این امکان فراهم آمد که کودکان متن‌های کوتاهی بنویسند، با توجه به تأکید بر سواد اجتماعی، نوشتن را ابزاری برای ایجاد گفتگو و نظم فکری، ارتباط و انسجام جمعی و خلق مفاهیم ضمنی در نظر گرفتیم و همچنین از کودکان خواستیم در کنار عکاسی کردن به عنوان دفترچة یادداشتی از تجربة زندگی خود، عکاسی هدفمندتری را هم ــ‌برای بیان مسائل خود در جمع و گفتگوی جمعی‌ــ با انتخاب مضمونی محوری، از میان همان تصاویر زندگی روزمرة خود دنبال کنند.
سال ١٣٨٥, آغازی ناموفق را در یکی از سازمان‌های حمایت از "کودکان در وضعیت دشوار" تجربه کردیم. چرا که اعمال نظر مسئولان مؤسسه در روال جاری کلاس و تلاش آنان برای تأثیر بر اهداف نهایی پروژه به قصد دستیابی به نتایج زودرس, و پیشنهاد انتخاب کودکان و حذف آن‌ها در میانة دوره, ادامة پروژه را غیر ممکن کرد. به دنبال آن, در پی جستجو برای ایجاد امکانی که بتوان ساختار اجرای طرح را مصون از اعمالِ نظر‌های مقطعی اجرا کرد, تصمیم گرفتیم با تدوین رویکرد پروژه, آسیب‌های امر شفاهی را حذف کرده و شرایط بازبینی پیاپی و دستیابی به انسجام فکری و عملی را برای خود فراهم آوریم و همزمان با آن, با وارد کردن کانون مهندسین فارغ‌التحصیل دانشکدة فنی دانشگاه تهران در مقام پشتیبان, امکان اجرایی و حقوقیِ پایداری, برای پروژه ایجاد کنیم.
اسفند ماه ١٣٨٥ چکیدة طرح را به کانون دادیم. پس از تائید هیئت مدیره, با برگذاری جلسات پیاپی تدوین پروژه, مشروح طرح مقارن ابتدای تابستان ١٣٨٦ به کانون عرضه, و پس از بررسی, "انجمن حمایت از حقوق کودکان" برای اجرای پروژه انتخاب شد. ‌ادارة انجمن به ‌دست هیئت مدیرة منتخب اعضا و فضای آموزشی آن در محدودة جغرافیایی زندگی کودکان از دلایل مهم این انتخاب بود.

انتخـاب کودکـان
با موافقت هیئت مدیرة "انجمن حمایت از حقوق کودکان" طرح به "خانة کودک شوش" عرضه شد. در پی فراخوان کودکان ١٠ تا ١٨ سالة علاقه‌مند به عکاسی, بر اساس مصاحبه‌ای انفرادی, 18 نفر (14 دختر و 4 پسر) برای شرکت در کلاسِ عکاسی برگزیده شدند. ابتدا تصمیم بر این بود که کلاس با حضور دختران و پسران در کنار هم و بدون توجه به ملّیت آن‌ها تشکیل شود, اما از آنجا که تعداد پسر‌ها و کودکان غیر افغان انگشت‌شمار بود, نتیجة انتخاب با پیش‌انگاشت‌ِ گروه متفاوت شد. در همان ماه‌های آغاز پروژه چند تن از کودکان به دلایلی چون رفتن به سرِ کار، بی‌علاقگی و بی‌نظمی از جمع جدا شدند و چند کودک جدید با در نظر گرفتن شرایط اجرای پروژه به جمع دیگر کودکان پیوستند. این کودکان, عموماً به دلیل افغان بودن، از حق تحصیل محروم‌اند. ‌کودکان خانواده‌هایی که مجوز رسمی اقامت در ایران ندارند از تحصیل در مدارس عمومی منع می‌شوند و گاه در مدارس خودگردان افغان درس می‌خوانند و تحصیل کودکانی که مجوز اقامت دارند هم اما و اگرهای بسیار دارد. از سوی دیگر, وضعیت نابسامان اقتصادی و گاه تک‌سرپرست‌بودن‌ِ خانواده, کودکان را مجبور به کار در شرایط خاص می‌کند. تقریباً همة آن‌ها تجربة سبزی‌پاک‌کردن, قندشکستن, تولید صنایع دستی و خیاطی را, در منزل یا کارگاه‌های کوچک داشته‌اند. به علّت جدی‌تر بودن کار پسران برای تأمین اقتصاد خانواده و مسائل فردی مرتبط با تجربة زیستة پسران در جغرافیای انسانی مورد بحث ــ‌لذت کسب استقلال نسبی با کار کردن در کنار طرد شدن از فعالیت‌های گروهی سازمان‌های حمایت از "کودکان در وضعیت دشوار" با بالا رفتن سن آن‌ها به علّت حضور دخترهاــ‌ شرکت دختران در کلاس جدی‌تر بوده است.

مشـق عکاسـی به مثابه یک راهکـار
با آغاز کلاس در شهریور ماه 1386، براساس طرح پروژه و با توجه به در نظر داشتن آموزش حین عکاسی، موارد زیر با تأکید بر سویة تجربی فعالیت‌های کودکان برنامه‌ریزی و انجام شد:
تأکید بر عکاسی مستند اجتماعی به عنوان ابزار نگریستن به تجربة زیسته و کارکرد‌های آن به مثابه رسانه‌ای برای بیان خواست و علائق شخصی در جمع؛
تمرکز بر روایت‌های داستانی از تجربة روزمرة زندگی کودکان‌ِ سراسرِ جهان, در قالب مجموعه‌هایی از تصاویر؛
مرور مجموعة تصاویر کودکان شرکت‌کننده در دورة قبل و انتقال تجربه‌های شخصی آن‌ها؛
مرور طرز کار چشم انسان, اتاق تاریک, دوربین عکاسی و آموزش استفاده از دوربین‌های کوچک و عکاسی سردستی با آن‌ها (دوربین همة بچه‌ها را یکسان و تا حد امکان ساده در نظر گرفتیم. دوربینYashicaMF2  را به دلیل شباهت ظاهری نسبی به دوربین‌های تک‌لنزیِ انعکاسی, و کیفیت نسبتاً مطلوب تصاویر انتخاب کردیم. از سوی دیگر برای ثبت جهان آن‌سان که دیده می‌شود و جلوگیری از یک پله انتزاع در حذف رنگ, عکاسی رنگی را برگزیدیم و برای ایجادِ امکان عکاسی بدون فلاش در فضاهای درونی و در عین آن حفظ امکان عکاسی در فضاهای بیرونی, در کنار ثبت رنگ‌ها بدون اغراق و با کنتراست نزدیک به جهان واقعی, فیلم Fuji XTra 400 ASA انتخاب شد)؛
استفاده از عکاسی به عنوان ابزاری برای از آن خود کردن لحظات زندگی, و مرور دوبارة آن در سخن و نوشتار به قصد طرح شدن سویه‌های پنهان تأثیر تجربة زیسته در زندگی فردی (عکاسِ پرسـه‌زن)؛
استفاده از عکاسی به عنوان ابزاری برای شکل دادن به یک کنش/ مضمون ذهنی, و مرور دوبارة آن در سخن و نوشتار به قصد پیش بردن اهداف فردی در زندگی اجتماعی (عکاسِ هدفـمند)؛
شکل‌دادن به روایت شخصی حول مضمون مرکزی و گسترش آن با عکس‌ها و یادداشت‌های روزمره, آفرینش دوباره, توان بازیابی خاطرات, گسترش دایرة لغات و بازسازی تصویری از خود برای حضور در برابر دیگری.
هدف از این اقدام‌ها ترغیب بچه‌ها به کنش جمعی، شکل‌ دادن به تصویر ذهنی از عکاسی و بیان آن، فعال ساختن ذهن و خلق مفاهیم تازه بود. در انتخاب هدفمند موضوعِ عکاسی و نوشتن در مورد آن، کودکان به نوعی بیان‌ِ احساس می‌کنند و ضمن کنشِ فعال به قصد برقراری ارتباط, درکی از مسائل و مشکلات خود به ما می‌دهند. ما نیز تلاش می‌کنیم اعتماد متقابلی ایجاد شود و بچه‌ها مسائل و مشکلات زندگی خود و چالش‌های موجود در زمینة عکاسی را که به دلیل شرایط فرهنگی و جغرافیای اجتماعی با آن مواجه شده‌اند ــ‌تنها بیرون رفتن، مواجهه با مسائل محلة زندگی, ممانعت خانواده از ادامة شرکت در کلاس و...ــ بیان کنند تا هم در گسترش فضای ذهنی و فکری آن‌ها مؤثر باشد و هم به راهکارهایی با پیشنهاد جمع برسند.
هدف نهایی, سوق دادن بچه‌‌ها به کار گروهی و همکاری برای بررسی مسائل اجتماعی جاری در محل زندگی آن‌ها بود و این مسئله به دلیل انفعال بیش از حد این کودکان و اتکای آن‌ها به ایجاد رابطه با مربیان, که تنها رقابت ناموجه را میانشان تقویت می‌کرد, دشوار می‌نمود. در تمامی جلسات سعی ‌کردیم با ایجاد کنشی دوسویه در مورد عکس‌های بچه‌ها, جدی‌ترین فعالیت هر هفته را با نظر جمع انتخاب و ضمن نمایش آن در هفتة بعد، در مورد عکس‌ها بحث و تبادل‌نظر کنیم. در جلسات آغازین کلاس سعی کردیم با طرح مسائل داوطلبی از میان بچه‌ها, گفتگوی جمعی را مرکز ثقل قرار دهیم, و در جلسات بعد هم با طرح مسائل پیش‌آمده در روند اجرایی دوره و تصمیم‌گیری دربارة آن‌ها, پیوسته بر رویکرد جمعی مواجهه با مسائل تأکید کنیم. طرح مسائلی چون «چرا کلاس ما شلوغ است؟», «چه چیزی موجب شد تا از یکدیگر ناراحت بشوید؟», «فکر می‌کنید چرا برادرتان نمی‌گذارد عکس بگیرید؟», مواردی بودند که گفتگو دربارة آن‌ها قدرت ارزیابی و تصمیم‌گیری کودکان را پرورش داد و روح جمعی و لذت شادمانه از حضور در کلاس را تقویت کرد.

عکـاس‌ِ پرسـه‌زن
سؤال‌هایی چون «عکاسی چیست؟ چرا آن را دوست دارید؟», «عکس‌ها به چه درد می‌خورند؟», «عکاسی ابزاری است تا با آن حرف‌هایتان را بزنید. می‌خواهید با عکس‌هایتان به دیگران چه بگویید؟» نیز دریچه‌ای بود تا بچه‌ها در کنار عکاسی از «آنچه دوستش دارید یا از آن بدتان می‌آید» و «داستانی از یک روزِ زندگیِ خود در خانه و محلّه‌تان», امکان نوشتن را تجربه کنند و ساختاری برای بیان عقاید و افکار خود بسازند, نوشته‌هایشان را در جمع بخوانند و سعی کنند نقاط مبهم آن را شرح دهند. این‌گونه, عکاسی پیوسته بیش از پیش, واسطة تقویت بنیان دوستی با یکدیگر و وسیله‌ای شد برای اینکه بدون اتّکا به دیگران خواسته‌ها و عقاید خود را پیگیری کنند.
تجربة برخورد مردم و پلیس با آن‌ها که دوربین در دست داشتند, امکانی فراهم کرد تا بتوانند و بخواهند برای ادامة فعالیتی که دوستش ‌دارند تلاش کنند و با احترام و ایجاد امکان گفتگو با بزرگتر‌ها آن‌ها را قانع کنند که عکس‌هایشان صدمه‌ای به کسی نخواهد زد و تنها روایت‌هایی است از زندگی, آن‌سان که می‌گذرد. پیشتر, باید پدر و مادر‌ها را هم قانع می‌کردند که دوربین تصاویری از محیط زندگی می‌سازد بی‌آن‌که حریم خصوصی و خلوت روزمرة آن‌ها را خدشه‌دار کند و این‌گونه فرهنگ, آداب و رسوم و خاطرة زندگی آن‌ها را برای دیگران ثبت می‌کند و به آینده انتقال می‌دهد.

عکـاس‌ِ هدفـمند
«دوست دارید دیگران دربارة شما چه چیز‌هایی بدانند؟ به آن فکر کنید و داستانی از زندگی خود بنویسید» و «می‌خواهید با عکس‌هایتان چه چیزهایی را برای دیگران بازگو کنید؟» مباحث طرح شده در جلسات بعدی کلاس بود. قرار شد هر کدام از بچه‌ها آلبومی درست کند و روایت‌های شخصی خود را در آن شکل دهد. آلبومی که با حرف‌های کودکان دربارة خودشان شروع می‌شد و با عکس‌ها و یادداشت‌هایشان بر اتفاق‌های روزمره ادامه می‌یافت. در این مرحله دو چالش در برابر ما قرار داشت. اول اینکه, بچه‌ها باید می‌خواستند و می‌توانستند بر مضمونی مرکزی متمرکز شوند. بدین منظور گفتگو‌های زیادی در کلاس شکل گرفت و سعی کردیم هر کدام از بچه‌ها نه تِمی ذهنی, که آن‌ها را بیشتر به دنیای درون‌ِ خود فرو می‌برد, که ایده‌ای عینی از جهان گرداگرد خود انتخاب و با رفت‌و‌آمدهای پیاپی بین گفتگو دربارة عکس‌ها و مراجعة دوباره به جهان واقعی آن را تکمیل کنند. و دیگر این که, باید جرئت و توان آن‌ها را در جمع تشویق می‌کردیم تا بتوانند و بخواهند شروع به نوشتن کنند. چرا که جبر اجتماعی, آن‌ها را از نوشتن رویگردان و غلط‌های املایی در متن‌هایشان اعتماد به نفس آن‌ها را متزلزل کرده بود. بارها گفتیم که بسیار بهتر از آن‌که تصور کنند عکس می‌گیرند و بسیار بهتر از آن‌که به آن‌ها القا شده می‌نویسند. گفتیم که این غلط‌های املایی نه نقص آن‌ها, که ضعف جامعه و آدم‌بزرگ‌هایی است که به بازیِ اقتصادِ سیاسیِ سلطه تن می‌دهند.
پیوسته باید سعی می‌کردیم کلاس نو شود و یکنواخت و کرخت نباشد و عکاسی برای بچه‌ها جذابیت و زیبایی خود را حفظ کند. هر بار عکس‌هایی که بچه‌ها دوست داشتند و انتخاب می‌کردند تا به آلبوم‌هایشان اضافه کنند چاپ می‌شد, امکان گفتگویی دیگر گشوده بود. عکس‌های هر فرد را روی میز می‌چیدیم و سعی می‌کردیم تا با هم ببینیم که عکس‌ها خواست عکاس را برآورده کرده‌ یا نه. «به نظر تو این عکس‌ها چه اتفاق‌هایی را به داستانت اضافه می‌کند؟ آیا می‌شود جور دیگری هم این حرف‌ها را بیان کرد؟». صحبت‌های یکدیگر را می‌شنیدیم و سعی می‌کردیم به امکان‌های دیگر برای ادامة داستان برسیم. سرزدگی عکاسی سردستی و سرزندگی دنیای شادمانة عکاسی کودکان و توجه به حواشیِ یک زندگی و دقت در محیط اطراف, باید که زنده می‌ماند.

عکـاس‌ِ مؤلـف
مقارن فروردین ماه ١٣٨٧ ایدة دیگری مطرح شد که از آغاز تدوین رویکرد پروژه امید داشتیم بتوانیم راهکاری برای آن بیابیم. کسب استقلال مالی, که شاید یگانه گریز‌گاه برای برون‌رفت از شرایط طبقة اجتماعی باشد. دقّت در سویه‌های عینی تهران امروز موجب شد تا فکر کنیم که بچه‌ها می‌توانند در صورت کسب آموزش برای استفاده از ابزار‌های حرفه‌ای عکاسی, با عکاسی در آرایشگاه‌های زنانه و مهدکودک‌های محلّة زندگی خود یا عکاسی در میهمانی‌ها و آیین‌های جمعی به استقلال مالیِ نسبی دست یابند. به این منظور بخش سومی در کنار دو بخش "عکاسِ پرسه‌زن" و "عکاسِ هدفمند", برای ادامة کلاس تعریف کردیم. قرار شد بچه‌ها در ادامة کارشان جدی‌تر باشند و این‌بار برگزیدگان کلاس نه برای شرکت در دورة بعد, بلکه برای شرکت در بخش بعد کلاس در پاییز ١٣٨٧ انتخاب شوند.
"عکاسِ مؤلف" عنوان بخش سوم کلاس شد و سعی کردیم تا رویکرد اجرایی آن را طراحی کنیم. برای بچه‌ها توضیح دادیم که باید روی پای خودشان بایستند و با اتکا به همکاری با یکدیگر آلبوم‌هایشان را تکمیل کنند و عکاسی‌شان را فعالانه ادامه دهند. قرار شد کلاس دو ماه تعطیل شود و در طول این مدت آن‌ها داستان‌هایشان را بنویسند و با عکاسیِ گروهی در محلة زندگی‌شان, زیر نظر مددکار اجتماعی, ‌که مسئولیت ارتباط با بچه‌ها را بر عهده داشت, دقت در محیط اطراف و ایجاد رابطه با دیگران را این بار بدون حضور سایة آموزشِ مستمر پیگیری کنند. قرار شد مردادماه دور هم جمع شویم و یکدیگر را ارزیابی کنیم تا برگزید‌گان‌ِ جمع به بخش بعد کلاس راه یابند.
پنجم مرداد ماه ١٣٨٧ اولین جلسة ارزیابی جمعی برگذار شد. در این جلسه هر کدام از بچه‌ها میزان پیشرفت کارشان را توضیح دادند و در پی آن دربارة بخش بعد کلاس و شیوة برگذاری جلسات بعد صحبت کردیم. قرار شد هر کدام از بچه‌ها بیست دقیقه دربارة خودشان و داستانشان صحبت و پس از آن آلبوم‌هایشان را مرور کنند و دربارة آن توضیح دهند و در پایان همة دوستانی که در جلسه حضور دارند به نتیجة کاری که مشاهده کرده‌اند نمره بدهند و در آخر, هر فرد هم بر اساس ارزیابی تلاشِ شخصیِ خود, به خودش نمره بدهد. گفتیم که ارزیابی فعالیت یکدیگر بر اساس مقایسة هر فرد با دیگران معنا می‌یابد و باید به تلاش هر فرد در طول مدت کلاس فکر کنیم تا ناروایی بر کسی تحمیل نشود. سه جلسة بعد, ماراتون‌ِ انتخابِ بچه‌ها بود و در آخرِ جلسة سوم, نمره‌هایی را که داده بودند با هم جمع و میانگین به‌دست‌آمده را اعلام کردیم. ‌برای ما جالب بود که به‌دقّت, نتیجة ارزیابی بچه‌ها از یکدیگر با نتایجی که خودمان به آن فکر کرده بودیم یکسان شد.

کارگـاه‌های عکاسی با دوربیـن‌های آنالـوگ حرفـه‌ای
نیمة مهر ماه ١٣٨٧, برگزیدگان دورة گذشته برای حضور در بخشِ بعد کلاس دعوت شدند. در جلسات ابتدایی, سعی کردیم با همراهی کودکان آنچه را در گذشته طرح شده بود مرور کنیم و پس از آن, ضمن تحویل دوربین‌ها, کارگاه‌های آموزش عکاسی با دوربین‌های آنالوگِ حرفه‌ای آغاز شد. در کنار این کارگاه‌های عملی, با برگذاری جلسات گفتگو با مضمون کارکردهای عکاسی مستند اجتماعی, مواردی چون حضور فعال در میان مردم, جلب احترام و اعتماد انسان‌ها, حفظ حریم شخصی و خصوصی افراد, بررسی شد. در کنار پیشرفت بچه‌ها در استفاده از ابزار عکاسی, عکاسی با فیلم‌های سیاه‌و‌سفید و یک پله انتزاع در نگاه به جامعه با حذف رنگ‌ها, در دستور کار قرار گرفت.

کارگـاه‌های عکـس‌نوشتــه
کارگاه‌های عکس‌نوشته ایدة دیگری بود که برای افزایش توان کودکان در بیان دیدگاه‌ها و ایده‌هایشان دربارة آنچه در اجتماع مشاهده می‌کنند, اجرا شد. با طرح یک موضوع محوری, هر جلسه آغاز می‌شد و بچه‌ها ضمن مرور عکس‌های خود, پنج عکس را که مرتبط با مضمون مطرح‌شده می‌پنداشتند انتخاب می‌کردند. پس از آن, عکس‌های برگزیده را همة بچه‌ها مرور می‌کردند و هر فرد دو عکس را انتخاب می‌کرد و تا جلسة بعد فرصت داشت آنچه را در ذهن دارد روی کاغذ بیاورد. به این ترتیب "زندگی" و "نگاه" دو مضمونی بود که یادداشت‌ها, قصه‌ها و شعر‌های بچه‌ها دربارة آن‌ها نگاشته شد.
کارگـاه‌های آشنـایی با فرآینـد‌های ثبت تصویـر
مقارن خردادماه ١٣٨٨, با تجهیز آتلیه‌ای برای  چاپ و ظهور عکس, کارگاه‌های فن عکاسی و آشنایی با فرآیند‌های ثبت تصویر به منظور افزایش تجربة حرفه‌ای کودکان, آغاز شد. در این جلسات فرآیند شکل‌گیری و ثبت تصویر را به صورت ابتدایی مرور کردیم و پس از آن استفاده از تجهیزات لابراتوارهای عکاسیِ آنالوگ را آموزش دادیم. برای جلسات پایانی کلاس, بچه‌ها در آتلیه, عکاسی کردند, فیلم‌هایشان را با طی مراحل شیمیایی ظاهر کردند و عکس‌هایی را که دوست داشتند چاپ کردند. حضور در تاریکخانه و چشم دوختن به عکس‌هایی که زیر نور قرمز کم‌کم شکل می‌گرفت, پایان‌بخش تجربة  "مشق عکاسی" با گروه کوچکی از "دختران مهاجر افغان" بود.

سرمایـه‌‌هــایی که امیــد آفریـد
بخش اول و دوم کلاس, شامل سی‌وسه جلسة آموزش جمعی، ده جلسة رفع اشکال به خواست بعضی از بچه‌ها، چهار جلسة انتخاب، دو جلسة بازدید از نمایشگاه و دو اردوی تفریحی بود. بخش سوم کلاس نیز, شامل بیست‌وهفت جلسة آموزش جمعی، هشت کارگاه آموزشی در آتلیة عکاسی، یک جلسة بازدید از نمایشگاه و یک اردوی تفریحی چند روزه بود.
لذت کار جمعی و احساس نزدیک بودن به تجربة سال‌های کودکی, در طول این چند سال پیوسته به ما نیرو بخشید تا روی پای خود بایستیم و با اتکا به گذشته, تصویری واقعی برای امروزِ خود بسازیم. بی‌هیچ اغراقی آنچه ما از کودکان دریافت کرده‌ایم بسیار غنی‌تر از داده‌های ما به آنها بوده است؛ این کارگاه‌های تجربه که به رنگ حضور آن‌ها, اکنون‌ِ ما را شکل داده و به پیش می‌برد. با بچه‌ها, حضور پاکبازانة انسان‌هایی را در کنار خود تجربه کردیم, که در این سِحرِ افسردة جامعة امروزِ ما, امید به زندگی می‌آفرینند. هزینه‌های اجرای پروژه, تقریباً محدود به خرید فیلم و دوربین و دیگر موارد مصرفی شد و حضور تمامی دوستانی که در این پروژه شرکت داشتند, داوطلبانه و بدون هیچ نفع مادی بود. این‌ها همه یادآور سرمایة اجتماعی عظیمی است که ایران امروز ما را در عرصة تمامی بحران‌ها, استوار نگه می‌دارد و به آینده امیدوار می‌سازد.  "مشق عکاسی" تنها اگر توانسته باشد این ایده را بپروراند, که به انسان‌هایی که در کنار ما ایستاده‌اند نه از منظر تهدید, بلکه به دیدة همراه و همگام خود برای شکل دادن به آینده بنگریم, می‌تواند امیدوار باشد, و امیدوار بماند.□

"Photographic Practice"
as Social Strategy
 
The Experience of Afghan Immigrant Girls

1.
Recreating the World from the point of view of a photographic lens has for many years been a source of human joy. Viewing and re-viewing life has been an instigator for numerous intellectual achievements, and a second chance for thinking.
Direct approach to the World and framing it as pictures, is tantamount to facing concepts that instructors of social literacy have strived to disperse through daily life. For this reason, not only education through oral concepts is complementary with visual experience through photography, but through strengths of visual images, creating fundamental concepts of social literacy through photography gains momentum. One might even say that what penetrates children’s mind by structured education is less significant than what children lose through education process. Personal experience of moments of life, apart from the boring system of “must”s and “must” nots, opens vistas that expands the structure of daily signs for all of us.

2.
Temporary imperfect and conflicting development programs throughout the World has given rise to disenfranchised and marginalized people who form the border of the modern World. Empowering the victims of modernization, who were considered to be unimportant and strange, and banished from society, providing them with opportunity to return and exercise an active role in the society, is creating extra social capital to advance social and philanthropic goals.

3.
 Photographic Practice (Mashqe Akkasi) is an attempt to expand experience through the magic of photography, through the children’s world of hope and imagination, in order to once again raise human drive and provide the ability and ingenuity necessary for social reconstitution. Photographs, as pieces of our world, become ideas and windows to human, social, economic, and cultural quality of decaying life of Iranians and demonstrate the presence of “endangered children*” as active agents in the “tragedy of isolation/annihilation,” that modernist history considers these children’s inherent fate.

*    *    *

Creating Fundamental Concepts of (Social) Literacy in Children Through Photography
Our approach rested upon “group learning,” “social literacy,” and “photography (i.e., social documentary photography) lessons.” As a result, a preliminary plan for the project was designed, entitled “Inculcating Fundamental Concepts of (Social) Literacy in Children through Photography.” Accordingly, in every selection, from the beginning or during the process, building mutual connection and discovering children’s problems through photography lessons and indirect education was a top priority. We had ample discussions on how to organize the classes, deciding on final results as an integrative factor in the project. We had two options: (1) providing the children with a camera, and base the class on what the children would document with their camera, or (2) beginning to establish a connection and group participation through observing a series of pictures and conversation regarding recreating the experience of a decomposing life, and photography as a means to express joys and sorrows of life, and then accompanying children in their experience. We chose the second option. Accordingly, when the opportunity presented itself that the children write short notes, one more time, in accordance with our emphasis on social literacy, we chose writing as a means to establish dialogue and to enhance mental discipline, and to build group connection and integrity, and creating associated concepts, asking children to pursue a more focused photographic experience to express their own issues in a collective dialogue by selecting a key subject, while using photography tantamount to a diary of their life experience.  
In 2006 we had an unsuccessful start within one of the institutions for protecting “children in critical condition,” because the interference by the officials of the institute in running the class and their attempt to influence the final results of the project in order to achieve quick resolutions, and their suggestions as to selecting and dropping some children in the middle of the course, made collaboration impossible. Afterwards, in search of a venue to carry out the project without occasional interference, we decided to lay out an approach for the project, diminish the potential pitfalls of an oral approach, and create opportunities for continuous re-evaluation in order to achieve conceptual and practical cohesion while, in the meantime, with introducing a second organization as a supporting body, establish a stable workable and official base for the project.  
In March 2007, the fundamentals of our plans were presented to the Alumni Association of Faculty of Engineering, University of Tehran. After a review by the steering committee, in a lengthy meeting on April 22, 2007, we did our best to present a realistic view of what we had written down on our proposal, so the Association would feel compelled to see some of its own ambitions in the project. A managing board was elected for the Society, deciding on undertaking the required training in the social landscape of the children.

The Selection of the Children
With the Society’s approval, the project was presented to the “Children’s House at Shush [neighborhood]”. Following arrangements with the latter, a call was issued for children between the ages of 10 and 18 interested in photography. Through interviews with Bahman Jalali and Ra’na Javadi, 18 children (14 girls and 4 boys) were selected for attending photography classes. Initially the plan was to have a joint class for girls and boys regardless of their nationality, but our presupposition turned out to be false due to the small number of boys who attended the interviews on one hand and non-Afghan children on the other. In the early months, a number of children left the program due to work, lack of interest, or lack of discipline, while a few others joined us. These children are generally not allowed to go to school because of their Afghan nationality. Children of households who do not hold legal residency permit in Iran are not allowed to enroll in public schools, but sometimes attend self-governed Afghan schools. Even for children who do have legal residency permit education is a problem. In the meantime, the unfavorable economic condition of the household, sometimes exacerbated by the fact that the children came from single-parent households, forced the children to work under special conditions. Almost all of the children have experienced making handicrafts, washing and preparing herbs, breaking sugar cones into sugar chunks, and sewing, and other menial jobs, either in their house, or in communal workshops. We soon realized that girls took our class more seriously than boys, because boys have to work longer hours in higher paying jobs in order to support their family and because of the life experience of a boy as an individual, e.g., the pleasure of gaining relative independence and not having to go to institutions supporting “children in critical conditions” as they grow older.

Photographic Practice as a Solution
With the start of the class in August 2007, according to the project’s plan and in light of training while experiencing photography, we planned and carried out the following in order to enhance the learning experience of the children:
Emphasis on documentary photography as a tool to understand the life experience of the children and its function as a window to the needs and personal interests of individuals among the group;
Emphasis on daily life experience of the children as a narrative in the form of a series of images;
A review of the photographs by children who had attended the previous term and transferring their personal experience to the others;
A review of how the human eye, the dark room, and the camera works, and training in the use of small cameras and basic photography with them. We decided on the same, easy-to-operate camera for everyone, a Yashica MF2 was selected for its physical similarity to single-lens reflective cameras, and the fairly good quality of its photographs. On the other hand, in order to document the work as is and to avoid one step in the direction of abstraction, we decided upon color photography. In order for the children to be able to take photographs indoors without the use of a flash, while being able to take photographs outdoors, to be able to document colors without exaggeration and with a contrast approximating the real world, Fuji Xtra 400 ASA film was chosen;
Using photography as a means to own a slice of life, and revisiting them through written or spoken word, in order to document influential aspects of life experience in one’s life (i.e., the “wondering photographer”);
Using photography as a means to shape an intellectual concept, and revisiting it in written or spoken words in order to advance personal goals in social life (i.e., the “goal-oriented photographer”);
To shape a personal narrative around a central theme and expanding it through the use of photographs and daily notes, recreating, the ability to recover memories, expanding the vocabulary, and recreating a picture of self to present to the other.
The objective of these initiatives was to encourage students to engage in collective action, to shape their mental image of photography and its expression, and to stimulate their mind in order to create new concepts. In goal-oriented selection of the subject of their photographs and writing about that particular area of life, the children get a chance to express their emotions, and while engaged in active participation in order to establish contact with others, provide us with some understanding of their issues and problems. We too endeavor to establish mutual trust, so the children would express the issues and problems they face in their life as well as cultural and social challenges that they have faced while taking photographs, e.g., going out alone, facing the issues of their neighborhood, obstacles that their family may have laid before them to participate in the class, etc. We hoped that this opportunity would be instrumental in expanding their mental and intellectual capacity, and in conjunction with collective recommendation, lead to solutions to overcome these obstacles.
The last objective was to prompt the children towards group activity and to create collaboration among them in order to assess social conditions in their living zone. This task seemed difficult, because the children seemed to be too passive and relied too heavily on their mentors that only exacerbated unwarranted competition among them. In every session, we tried to create a mutual interaction in regards to children’s photographs in order to select, with collective consensus, the best work of the week to exhibit next week and talk about it. In the early sessions, we tried to shift the conversations to group dialogue by selecting voluntary topics amongst the children, and in later session, we always placed emphasis on collective approach to solving problems through discussing what has happened during the process of the training course and making decisions about them. With posing questions such as “Why is our class crowded?”, “What makes you annoyed by others?”, “Why do you think your brother wouldn’t allow you to take photographs?” we tried to encourage the evaluation and decision-making prowess of the children and to promote group spirit and joys of participating in the class.

The Wondering Photographer
Questions such as “What is photography?”, “Why do you like photography?”, “What use of are photographs?”, “Photography is tool for you to express your ideas. What do you wish to say to the others?” were also a window for the children to, besides taking photographs, experience writing on “what they like and dislike”, “a day in their life in their house or neighborhood”, and to find a way to structure their thought and ideas, read aloud their writings in a group, and explain its ambiguities. In this light, further than before, photography became a means to strengthen friendship and a tool for the children to express their needs and ideas without having to rely on others.
Facing suspicious people or policemen while carrying a camera, provided the children with an opportunity to strive to carry on with an activity they enjoyed, and with creating a respectful dialogue with elders in order to convince them that their photographs are simply narratives of life as it transpires and would not harm anyone. Beforehand, they also had to convince their parents that cameras produce images of life without invading anyone’s privacy. It is a tool to document their culture, manners, and customs and memories of their life for posterity.
The Goal-Oriented Photographer
Topics such as “What would you like the others to know about you? Think about it and write a story about your life,” and “What do you wish to convey to the others with your photographs?” were some of the topics to be discussed in later sessions of the class. Each student was supposed to make an album to present their own personal narrative, an album to started with the children’s words about themselves and continued with their photographs and notes about daily events. We faced two challenges in this regard. First, Did the children wish and were able to focus on a central theme? For this, we had extensive discussions in the class and tried to encourage the children to choose not a subjective theme to further plunge them into their inner life, but rather an objective topic about their surrounding life, and to complete it with going back and forth between their photographs and real objects. Furthermore, we strived to embolden them among their peers with words of encouragement in order to make the decision to begin to write, for social forces had turned them away from writing, and punctuation errors in their writing had shattered their self-confidence. We told them multiple times that they take better pictures than they think and they write much better than they were made to believe. We told them the punctuation errors was not their shortcoming, but it is a sign of the society’s weakness and grown ups fault who submit to the games played by control apparatus of the political economy.
We constantly strived to enliven the class and prevent it from becoming tedious and dreary, so photography would maintain its beauty and excitement for the children. Whenever children liked a photograph and selected one to add to their album, a window would open for another conversation. We laid everyone’s photographs on the table and tried to see if they meet the photographer’s demands. “What, in your opinion, these photographs, add to your story? Can these words be expressed in a different way?” We listened to each other and tried to explore other alternatives for the rest of the story. The suddenness of roaming photography and the joy of children’s photography and, in the meantime, the opportunity to pay attention to the minute details of life and pondering on the world around us, were aspects that we tried hard to keep alive.

The Author-Photographer
In April 2008, another idea was put forward that we hoped to find a way to actualize since we began conceiving of the project: gaining financial freedom, perhaps the only way to get out of conditions imposed by social status. An examination of conditions in Tehran prompted us to think that if the children received proper training in using professional photography, they can put it into practical use and earn some money by working in women’s hair saloons and kindergartens in their neighborhoods, or by photography in parties or other social events. We therefore, defined a third aspect for the class besides “the wondering photographer” and “the goal-oriented photographer” to fulfill the above-mentioned objective. We encouraged the children to work harder and promised them that the top students in the class would get a chance to go on and participate in a more advanced course to be held in the Fall of 2008.
“The Author-Photographer” was chosen as the title for this aspect of the class, as we decided to hone out its practical aspects. Ten children participated in the second stage of the class, the “Goal-Oriented Photographer”; the rest dropped out because their family wouldn’t let them so, or because they had to work, or simply because they were not interested enough. In April 2008, everything that had to be said was said. We explained to the children that henceforward they had to stand on their own feet, and should try to carry on with their photography and complete their albums as best as they could with support from each other. Class was dismissed for two months, giving time to the children to write their stories, and with group photography in their neighborhood with the help of a social worker – who was entrusted with maintaining contact with the students. The goal was to enable student to make careful observations about their surrounding environment and establish contact with other people, this time without continuous and supervisory training. We set a date sometime in August me to reconvene and assess our progress, so those to advance to the next stage would be selected.
On July 27, 2008, the first session of group assessment was held. In this session, each student made a presentation about his/her progress. We then discussed the next stage of the class and on how the session will be held. Each student talked for 20 minutes about their work and story, then reviewed their albums and gave an exposé about it. Then everyone participating in the session gave them a grade; each participant was also asked to give him/herself a grade based on the effort they have put into the work. We explained to the children that assessment of their work finds meaning against efforts by others in class, thinking of overall work they have put into the entire course, so we wouldn’t be doing injustice to anyone. The next three sessions was tantamount to a marathon for grading and selecting students. At the end of the third session, a tally was made of all the grades and a medium grade was announced. It was interesting that student’s assessment of each other’s work was very close to our own.

Photography Workshops with Professional Analog Cameras
In late September 2008, the top students of the previous term were invited to return for a new term. In early sessions, we tried to review what has transpired so far with the children. Then, giving the cameras, photography workshops commenced with professional analog cameras. Besides the hands-on workshops, we held discussion sessions on functions of social documentary photography, active participation is social life, gaining people’s respect and trust, respecting people’s privacy. In conjunction with the children’s advance in using photography equipment, photography with b/w film, and further abstraction in viewing the society with deleting color from photographs was placed on the agenda.

Photo-writing Workshops
Photo-writing workshops was another idea to increase children’s ability in expressing their ideas and viewpoints on what is happening in society. Every session would begin with a main theme, and the children would select five photographs that they deemed relevant to the theme. Everyone would then view the selected images and each person would select two photographs to think and write about for the next session. “Life” and “look” were two concepts children wrote notes, stories, and poetry about it.

Photo Developing Workshops
In June 2009, we established an atelier to develop and print photographs. With this we began a training session for developing techniques in order to expand the children’s professional experience. We began the sessions with process of developing photographs before moving on to using analog photography equipment. In the final sessions of the term, the children were taking photographs in the atelier, developing their negatives, and printing the photographs they liked. Presence in the darkroom and observing images that were taking shape under the dim red light, was the last chapter in “Photographic Practice” with a small group of “Immigrant Afghan Girls.”

Potentials that Gave Rise to Hope
The first and second parts of the course included thirty-three group training session, ten review sessions on behest of a number of students, four selection sessions, and two visits to photography exhibits, and “an end of the term” party.
The joys of group work and a sense of closeness to life in younger years was constantly energizing us to stand firm and produce a realistic vision of the present based on the experiences of the past. Needless to say, what we received from the children far exceeds what we offered them. They participation in the project formed our experience and continues to serve as a driving force for us. With children, we experienced a pure humanly presence beside us that, in these fainted times, bestows us with hopes for life.
The bulk of project’s expenses were incurred towards cameras, films, and other disposable material, and every individual named here or mentioned in passing worked voluntarily and without any financial gain. These are all signs of massive social capital that keep Iran stable through various crises and give us hope for the future. If Mashq-e Akkasi were only able to nurture the idea in us not to view ‘other’ people among us as a threat, but as companions and partners in shaping the future, we can be hopeful and remain so.□

 

Share this
تمامی حقوق این پایگاه برای «انسان شناسی و فرهنگ» محفوظ است.