سارتر: لذت، مرگ و شکست میل است.
نانوک!نانوک! تو مرا همچون درخشش نورهای قطبی به لرزه می اندازی....
رابرت.جی. فلاهرتی در 16 فوریه 1884 در ایلت میشیگان آمریکا متولد شد. پدرش مهندس معدن بود و رابرت در سنین جوانی تنها هدفش این بود که شغل پدرش را را دنبال کند.در سال 1910 فلاهرتی جوان به استخدام " ویلیام سر مکنزی " سازنده راه آهن کانادا در آمد تا به کشف معادن
و مواد معدنی در خلیج هودسن کانادا بپردازد. او طی چند سال کوتاه کار با " مکنزی " توانست در چهار سفر اکتشافی خود به عنوان کاشف معروف شود و استعداد خود را نشان دهد.
زمانی که در 1913 برای سومین سفر خود آماده می شد، ویلیام مکنزی به او پیشنهاد داد یک دوربین فیلمبرداری همراه خود ببرد. بنابراین فلاهرتی با یک دوربین " بل اند هول "، یک دستگاه چاپ فیلم و مقداری وسایل نورپردازی عازم سرزمین های شمالی کانادا شد. و چون اطلاعی در رابطه با فیلم و نحوه کار با دوربین نداشت پیش از سفر یک دوره سه هفته ای فیلمسازی در نیویورک گذراند. او در فاصله سال های 1915-1914 و طی سفرهای اکتشافی سوم و چهارمش چندین ساعت از زندگی اسکیموها فیلم گرفت و آنها را تدوین کرد. فعالیت فیلمسازی که به طور تصادفی برای فلاهرتی آغاز شده بود به تدریج کار اصلی اش، کشف معدن را تحت اسعاع خود قرار داد.
رابرت در سفر چهارم خود تصاویر بیشتری گرفت و به تورنتو بازگشت و تدوین فیلم ها را ادامه داد. در 1916 زمانی که می خواست فیلم هایش را برای نمایش به نیویورک بفرستد ، سیگاری از دستش رها شد و روی تکه های فیلم در کف اتاق افتاد و تمامی نگاتیو هایش در آتش سوخت. تنها اولین نسخه پوزیتیو فیلم باقی مانده بود که در آن زمان امکان تهیه نسخه نگاتیو جدید از روی آن وجود نداشت. فلاهرتی نه تنها ناراحت نشد بلکه خوشحال هم شد چون علی رغم استقبالی که از فیلمش شده بود خود چندان از کارش راضی نبود و فیلم را بیش از حد سفرنامه ای می دانست. این حادثه باعث شد او به شمال بازگردد و تصمیم گرفت این بار یک اسکیمو و خانواده اش را مرکز توجه قرار دهد و به منظور جلب حمایت مالی جهت ساخت فیلم شروع به نمایش نسخه باقی مانده کرد. اما چون جنگ جهانی تازه شروع شده بود نتوانست نظر کسی را جلب کند. پس از پایان جنگ یک شرکت فروش پوست و خز به پیشنهاد او توجه کرد و در سال 1920 فلاهرتی بار دیگر عازم شمال شد و شانزده ماه در نزدیکی قطب در شمال شرقی خلیج هودسن ماندگار شد. او از بین اسکیمو های قبیله " ایتی ویمویئت " صیاد ماهری به نام " نانوک " را به عنوان شخصیت اصلی فیلم برگزید.
در آن شرایط چاپ فیلم مستلزم ابتکاراتی بود. فلاهرتی دهانه ای به اندازه یک قاب 35 م.م در دیوار کلبه اش ایجاد کرد و با پیچ کردن ماشین چاپ خود به دیوار از نور خورشید استفاده کرد و شدت نور را با پارچه کتانی سفید کنترل می کرد.
فلاهرتی در انتخاب میان نویس ها و زیرنویس های فیلم نهایت دقت را به خرج داده بود.(۱)
فیلم " نا نوک شمال " در اوایل 1922 آماده نمایش بود. گروهی از شرکت بزرگ فیلمسازی " پارامونت " فیلم را دیدند و آن را رد کردند. برخورد چند شرکت فیلمسازی دیگر هم به همین نحو بود. سرانجام یک سازمان فیلم فرانسوی فیلم را برای توزیع پذیرفت و " نانوک شمال " در 11 ژوئن 1922 در پاریس نمایش داده شد. فیلم با استقبال بی نظیر منتقدان و تماشاچیان روبرو شد و بسیاری از نظریه پردازان سینما فیلم را نوعی مکاشفه دانستند. مدیر شرکت پارامونت که اولین رد کننده فیلم بود پیشنهاد داد ، فلاهرتی را هر جا که مایل است بفرستید تا یک " نانوک " دیگر با خود بیاورد.
در 1923، فلاهرتی در پی کشفی دیگر در جزیره ساموآ با شرکت پارامونت قراردادی امضا کرد. اما او که ترجیح می داد موضوع و آدم ها و زمینه فیلم خود را شخصا به وسیله دوربینش کشف کند نتوانست در هالیوود دوام بیاوردو او نزدیک به دو سال در جزیره ساموآ با بومیان آنجا زندگی کرد و افسانه ها و خرافات آن ها را فرا گرفت و جزیئات زندگی روزانه شان را مطالعه کرد و پس از آنکه با طرز زندگی آنها آشنایی یافت ساخت فیلمش را شروع کرد. فیلم را در جزیره وحشی " ساوایی " می گرفت و همان جا ظاهر و تدوین می کرد.
" موانا" دستاورد فلاهرتی از دریاهای جنوب بود که در سال 1926 برای نمایش آماده شد و مدیران پارامونت با دیدن فیلم یکه خوردند آنها انتظار داشتند فیلمی در حد " نانوک شمالی " از جنوب ببینند. گروهی از منتقدان فیلم را یک چکامه خواندند و آن را جانشین مناسبی برای " نانوک " می دانستند. فیلم در گیشه شکست خورد ولی این شکست چیزی از شهرت و محبوبیت فلاهرتی کم نکرد.
در همان سال ها فیلم های دیگری تحت تاثیر نانوک ساخته شدند که " علف" ( 1925) و " چانگ " ( 1927 ) اثر مریان.سی کوپر و ارنست شود ساک و فیلم " کاروان سیاه " ( 1926 ) به کارگردانی لئون پواریه از آن دسته اند.
رابرت فلاهرتی تنها پنج فیلم بلند و دو فیلم کوتاه در کارنامه فیلمسازی خود دارد.او پس از موانا به درخواست " مورنائو " فیلمساز آلمانی در ساخت فیلم " سایه های سفید دریای جنوب " (1928 ) و " تابو " ( 1931 ) با او همکاری کرد . خطوط اصلی داستان تابو را فلاهرتی طرح ریزی کرده بود اما ازآنجا که روحیه او بر خلاف مورنائو با عناصر داستانی چندان سازگاری نداشت بر سر ساختن فیلم مدام با هم اختلاف نظر داشتند.
جان گریرسون فیلمساز انگلیسی که شیفته آثار فلاهرتی شده بود در 1929 گروه فیلم نهاد ای.ام.بی را راه اندازی کرد و از رابرت فلاهرتی و تعدادی دیگر از مستند سازان جهت همکاری دعوت کرد. فلاهرتی و گریرسون در 1933 فیلم " صنعت انگلیس " را ساختند و با هم اختلاف نظر پیدا کردند. فلاهرتی در 1934 از گریرسون جدا شد و به جزیره ای ایرلندی در آتلانتیک رفت تا سومین فیلم مستقل خود، " مردی از آران " را درباره زندگی سخت ماهیگیران بسازد.
در 1937 فیلم تجاری " بچه فیل " را با همکاری زولتا کردا ساخت. 1938 سازمان فیلم آمریکا تاسیس شد و تنها سه فیلم در این سازمان تولید شدند که چهارمین فیلم فلاهرتی، " زمین " ( 1942 ) سومین و بدبینانه ترین فیلم این سازمان بود. فلاهرتی از معدود کارگردانانی بود که به موضوع نخستین فیلمش یعنی جدال انسان با طبیعت وفادار ماند و تنها در " زمین " زندگی متمدن امروزی را به تصویر می کشد و توصیف او از شرایط زندگی در سازمان های بزرگ کشاورزی آمریکا تصویر بدبینانه ای از فساد و تباهی می دهد. این فیلم باعث شد کنگره آمریکا، سازمان فیلم آمریکا را منحل کند. پس از پایان جنگ در 1948 فلاهرتی تقریبا تنها کسی بود که توانست یک سرمایه گذار خصوصی برای آخرین فیلمش پیدا کند. او " داستان لوییزیانا " را با سرمایه گذاری شرکت تولید نفت و در رابطه با مواجهه کارکنان فنی یک شرکت نفتی در بیابان های دلتای رودخانه می سی سی پی با جوانی که با استفاده از ابتدای ترین ابزار سوسمار صید میکند، ساخت.
فلاهرتی با اینکه تنها 5 فیلم بلند ساخت اما همواره سرمشق کارگردانان بزرگ بعد از خودش بود. " روکیه " ، " مایکل پاول " و " ساتیا جیت رای " از جمله فیلمسازانی بودند که تحت تاثیر آثار فلاهرتی قرار داشتند.
فلاهرتی در 23 جولای 1951 در ایالت مونتانای آمریکا از دنیا رفت.
پانویس:
۱-" سایش و سوزش وزش برفباد" یکی از میان نویس های فیلم " نانوک شمال " است که نشان می دهد فلاهرتی برای القای صدای وزش باد و سردی هوا از هم آوایی ی اجناس صوتی واژه ها استفاده کرده است.( به نقل از کتاب تاریخ سینمای مستند/ اریک بارنو/ احمد ضابطی جهرمی/ انتشارات سروش/ 1380)
*بخشی از شعر « نانوک » سروده جان میلتون هیگن و هرب کروکر که ویکتور نورنبرگ برای آن موسیقی ساخت.
ایمیل نویسنده : Mina.keshavarz@gmail.com




















