سفرنامه افغانستان (4) بادبادک بازهای هرات

امیر هاشمی مقدم

برگردیم به هرات و پیش از آنکه وارد قلعه شویم، دوباره یادآوری کنم که هرات در دوره صفوی ولیعهدنشین بود و همانگونه که نوشتم، شاه عباس به عنوان مقتدرترین پادشاه ایرانی پس از اسلام، در این شهر زاده و بزرگ شد. پس از حمله محمود هوتکی، ابدالی ها هم هرات را جدا کردند که نادرشاه دوباره آنرا گرفت. پس از مرگ نادر دوباره این شهر به دست افغانان افتاد. آخرین تلاش را ایران در دوره ناصرالدین شاه و با محاصره این شهر به انجام رساند که بلافاصله جنوب ایران به وسیله نیروهای انگلیسی محاصره شد و چنانچه ایران دست از محاصره هرات بر نمی داشت، نیروهای انگلیسی پیش روی می کردند. البته چند سال بعد انگلستان پیشنهاد داد که این شهر را به صورت امانت به ایران بسپارد. اما ناصرالدین شاه و درباریان با واژه «امانت» مخالفت کردند و خواستار الحاق بدون قید و شرط شدند. استدلال شان هم این بود که هرات در آن زمان تقریباً ویران شده بود و اگر ایران آنرا آباد می کرد، ممکن بود انگلستان دوباره پس بگیرد. و اینگونه بود که ما و هم میهنان هراتی مان که بیشترین نزدیکی را به یکدیگر داریم، برای همیشه مرزهای سیاسی بین مان قرار گرفت.

بگذریم. داشتم درباره قلعه باستانی هرات می گفتم. بله؛ این قلعه بنا به روایتهای شفاهی به دستور دختر فریدون ساخته شد. اسکندر پس از حمله به این شهر و شورش مردمش علیه یونانیان، آنرا تخریب کرد. بنا به روایتی بعدها در همان محل و بنا به روایتی دیگر در نزدیکی آن قلعه امروزی را ساخت برای سپاهیانش تا از شورش های احتمالی بعدی در امان باشند. این قلعه را چون اختیارالدین در سده هفتم هجری بازسازی کرد، به نام وی خواندند. هرچند مغولها نیز آنرا ویران کردند و دوباره در دوره آل کرت بازسازی شد. در سده اخیر هم با پیگیری یونسکو (دقیقاً پیش از حمله شوروی) بازسازی اش آغاز شده بود. این ارگ خشتی، حدود پنج هزار متر مساحت دارد و بخشهایی از آن بر روی یک تپه قرار گرفته است. از همین رو برای دسترسی به همه جای آن باید پله های زیادی را بالا و پایین کرد. موزیم هرات (در افغانستان به موزه می گویند موزیم) هم در یکی از دالانهای ارگ است. ورودی اش برای اتباع خارجه گران بود (500 افغانی یا 27.500 تومان). بنابراین عَمر که تنها غیرافغانی جمع مان بود (!) منصرف شد و ما هم به دنبالش آمدیم بیرون. اما سایر بخشهای ارگ بسیار زیبا است و واقعاً حس نوستالوژیک به آدم می دهد. تا یادم نرفته، جلوی درب ورودی همه آثار تاریخی این شهر، تابلویی نصب شده بدین مضمون:

«ولایت هرات باستانی

ریاست عمومی اطلاعات و فرهنگ

آمریت حفظ آبدات تاریخی...»

و سپس نام آن اثر نوشته شده است.

از ارگ که بیرون آمدیم، حیثم خداحافظی کرد تا برود به کارش برسد. ما هم به دنبال شعیب راه افتادیم برای بازدید از بازارها و شهر. تعداد زیادی «کتاب و قرطاسه فروشی» در نزدیکی ارگ بود. درباره کتاب در این کشور در بخشهای بعدی سفرنامه مفصل توضیح خواهم داد. بنابراین در اینجا در جلوی قرطاسه فروشی ها توقف نمی کنم و ادامه سفرنامه را می نویسم. ابتدا به مسجد جامع هرات رفتیم که یکی از بزرگترین و زیباترین مساجد است. دور تا دور آنرا بازار فرا گرفته است. برای ورود به این مسجد باید کفشها را از پا در آورد. کلاً در افغانستان برای ورود به هر مکان مقدسی، چه آرامگاه و زیارتگاه باشد و چه مسجد، باید پابرهنه بود. ما از دری وارد شدیم که در خیابان «زرنگار» است. گداها توی مسجد هم زیاد بودند. مسجدش بسیار زیبا است. مرا یاد مسجد جامع اصفهان انداخت. ارتفاع گلدسته های کاشی کاری شده اش چندان زیاد نیست. همچنین گنبد بزرگ هم ندارد. در چهار طرفش ایوانهایی بزرگ با حجره هایی کوچک دارد. نزدیک پنجاه هزار متر مربع مساحت دارد و گویا پنجمین مسجد بزرگ دنیا است. البته فکر کنم این مساحت را با احتساب حیاطِ پارک مانندی گفته اند که در ضلع شرقی اش قرار دارد. بنای اصلی اش مربوط به آتشکده پیش از اسلام می شود که مانند بسیاری از دیگر آتشکده ها (همچون آتشکده پیش از مسجد جامع اصفهان)، تبدیل به مسجد می شود. اما مسجدش کوچک و چوبی بود تا آنکه در دوره غوریان (اوایل سده هفتم) و تیموریان (سده های هشتم و نهم) به شکل امروزی در آمد. اینجا به جز مسجد، مدرسه هم بوده و برای نمونه خواجه عبدالله انصاری نیز در اینجا تدریس می کرده است.

از درب شرقی حیاط بیرون رفته و وارد حیاطِ پارک مانندی شدیم که وضوخانه در آنجا بود. چون عصر شده بود، از بلندگوهای مسجد صدای اذان بلند شد و مردم هم برای نماز عصر به مسجد می شتافتند. البته فقط مردان. زنان به این مسجد یا دیگر مساجد نمی آیند. در برخی شهرها مسجد ویژه آنان وجود دارد. کلاً در مذاهب اهل سنت، زنان نهی تنزیهی شده اند از رفتن به مسجد (نهی تنزیهی یعنی کاری که باعث نقصان ثواب شود یا ولیِ شخص، نسبت به انجام آن رضایت چندانی نداشته باشد. علمای اهل سنت و البته برخی علمای شیعه معتقدند حضور زن در خانه ثوابش بیشتر است از رفتن به مسجد). پیرمردی در گوشه ای از پارک داشت قضای حاجت (ادرار) می کرد و بعد هم وضو گرفت و رفت مسجد. دیدن ادرار کردن مردان در جاهای نسبتاً خلوت در این کشور تقریباً عادی است؛ کاری که خود من نیز در طول سفرم چندین بار مجبور به انجامش شدم. به خیابان زرنگار در ضلع شمالی مسجد رفتیم. اینجا مرکز عتیقه فروش ها است. سکه ها و پولهای قدیمی، خنجر، شمشیر، تپانچه و تفنگ سرپر، زیورآلات و همه چیز می توان یافت. وارد یکی شان شدم. سماورهای زغالی قدیمی داشت. ارزان ترین شان پنج هزار افغانی (275.000 تومان) بود. جامهای شیشه ای رنگارنگ بسیاری هم داشت که در ورکشاپ (کارگاه) کناری اش درست می شد. در این ورکشاپ که یک مغازه کوچک بود، پیرمردی با کمر خمیده پشت کوره نشسته بود و لوله ای بلند را درون شیشه مذاب می کرد و همینطور که آنرا می چرخاند، با دهانش در آن می دمید تا به صورت حباب باد کرده و بزرگ شود و آنگاه آنرا شکل و فرم می داد. چند تا عکس ازش گرفتم و گذشتم (چند روز پیش روی یکی از خبرگزاری های خارجی گزارشی دیدم که از همو تهیه کرده بودند، به عنوان آخرین بازمانده این صنعت در هرات. خیلی افسوس خوردم که چرا باهاش گفتگو نکرده بودم). پیاده به چاوک گلها برگشتیم. شعیب هم باید می رفت سرِ کارش. ما را هم راهنمایی کرد که چگونه به مناره ها برویم. بنابراین با عَمر راه افتادیم به طرف مناره ها.

از چاوک گلها باید با تاکسی می رفتیم تا مناره ها. در هرات سه نوع وسیله نقلیه عمومی رایج است: نخست تاکسی هایی که عمدتاً تویوتای سواری هستند. دوم ون های بزرگ تویوتا که همیشه یک پسربچه سرش را از پشت آن بیرون کرده و مقصد را داد می زند تا مسافران را جلب کند. سوم سه چرخه هایی که بسیار در این شهر رایج است. این سه چرخه ها دارای اتاقکی در پشت شان هستند که چهار مسافر را در خود جای می دهد؛ یعنی دو ردیف صندلی دونفره که روبروی هم قرار دارد. این سه چرخه ها عمدتاً در ایران تولید می شوند و در افغانستان برای شان اتاق سازی می شود (البته گمان کنم در شهر زرنج افغانستان هم به طور کامل تولید می شود). درون شان را هم با گل منگولی های خودشان حسابی تزئین می کنند. این سه چرخه ها به جز مسافرکشی، انواع دیگری همچون مخصوص باربری و همچنین یخچالهای کوچک ویژه حمل گوشت نیز دارند. نرخ کرایه درون شهری بسته به کوتاه یا بلند بودن مسیر، بین 10 تا 20 افغانی است (550 تا 1100 تومان). ابتدا رفتیم تا دروازه مَلِک، هرات چهار دروازه مشهور در چهار سویش داشته که یکی همین دروازه ملک بوده، دیگری دروازه قندهار، سه دیگر دروازه عراق و آخری هم دروازه خوش. البته هیچکدام از این دروازه ها اکنون باقی نیست و فقط نام شان به محلی که قبلاً بوده اند، اطلاق می شود. از دروازه ملک یک کورس دیگر سوار سه چرخه شده و رفتیم تا مناره ها. مناره ها که به «چهارمناره» مشهورند، در واقع پنج تا هستند. اما یکی شان کمی دورتر از بقیه است. اینها البته در گذشته بیشتر بودند. آن زمان که گوهرشاد بیگم، همان که مسجد گوهرشاد حرم رضوی را نیز ساخت و ملکه شاهرخ میرزای تیموری، دستورِ ساخت مصلای هرات را داد. و مناره هایی با ارتفاع 58 متر در این مصلا که مدرسه و خانقاه نیز داشت، بر افراشتند. اما به مرور زمان تخریب شد. اولین تخریب عمده آنها در سده نوزدهم و به دست انگلیسی ها صورت گرفت تا فضای بیشتری برای توپخانه شان داشته باشند. بقیه هم در جریان جنگ با شوروی و جنگهای داخلی آسیب بسیار دید. تقریباً نوک هر پنج مناره فرو ریخته و یکی شان هم کمی کج شده است. روی بدنه شان به خط کوفی نوشته و کاشی کاری شده بود؛ که البته دیگر تقریباً محو شده اند. خیابان آسفالتی از میانه شان می گذرد؛ از میانه جایی که روزگاری یکی از بزرگترین مراکز علمی و دینی اسلام و بلکه شرق بود. یونسکو درخواست کرده بود راه را مسدود کنند تا لرزش رفت و آمد خودروها مایه ویرانی شان نشود. برای همین چند تا مانع سیمانی را حائل کرده اند وسط خیابان، اما خودروها یک کوچه را دور می زنند و این بار اتفاقاً از مسیری می روند که نزدیکی بسیار بیشتری با مناره ها دارد. چون سه روز دیگر عید قربان بود، در این بخش از خیابان بازار فروش گوسفندهای قربانی داغ بود (بیچاره حیواناتی که برای جشن و عزا و رفع چشم زخم و بلا باید قربانی شوند برای ما). اطراف مناره ها خرابه هایی است که به حال خود رها شده اند. در کنار این مناره ها، باغ گوهرشاد بیگم قرار دارد که در واقع آرامگاه خود وی در اینجاست. باید از درب آن وارد شد و ابتدا از کنار آرامگاه امیرعلیشیر نوایی گذشت. وی دانشمند و وزیر سلطان حسین بایقرا، امیر هنرپرور تیموری بود که در سده نهم هجری (844- 906) می زیست. پس از مدتی دست از کارهای دولتی شست و بیشتر به ملازمت با عبدالرحمان جامی و نیز گوشه نشینی گذراند. دیوان شعری از او باقی مانده است. آرامگاه وی را به تازگی (همین امسال: 1392) در محوطه باغ گوهرشاد و به شکل بنای قدیمی اش که ویران شده بود، ساخته اند. اتاقی آجری با ابعاد تقریبی 7 متر در 7 متر و به بلندی 5 متر که گنبدی نوک تیز بر روی آن قرار دارد. به فاصله 20 متر از این آرامگاه، بنای بزرگ دیگری دیده می شود که آرامگاه گوهرشاد بیگم است. گوهرشاد بیگم (780 – 861 هـ.ق) همسر شاهرخ میرزای تیموری بود که این دو به پشتوانه یکدیگر و البته بیشتر به تشویق همین گوهرشاد، هنر و معماری و ادب ایرانی و فارسی را بسیار گسترش دادند و هرات را تبدیل به مرکز علمی و فرهنگی زمان خویش کردند. به گونه ای که برخی از این دوره به عنوان نوعی رنسانس یاد می کنند و همین هراتی که امروزه ما جرأت نمی کنیم به آنجا پا بگذاریم، روزگاری ایرانیان را از همه جا به خودش می کشاند تا دانش بیاموزند و تجارت کنند و از بودن در مرکز تمدن ایرانی لذت ببرند. پس از مرگ شاهرخ میرزا، حکومت تیموری عملاً در دست گوهرشاد بود. اما نهایتاً به دسیسه درباریان کشته و در کنار آرامگاه همسرش شاهرخ و پسرش بایسنقر میرزا به خاک سپرده شد. آرامگاه وی از بیرون شبیه اتاقی بسیار بزرگ با گنبدی بر روی آن است که اکنون از کاشی های فیروزه ای اش چیز زیادی باقی نمانده است. درون آن نیز تبدیل به کتابخانه و سالن مطالعه شده است. بیرون آن هم که محیط باغ است، صندلی هایی چیده اند برای استراحت. جوانی روی یکی از همین صندلی ها نشسته و مشغول مطالعه بود. عَمر داشت با آن دوربین حرفه ای نیم متری اش چیریک و چیریک عکس می گرفت. برعکس، من ترجیح می دهم هر کجا که می روم، بیش از عکس گرفتن، با چشمانم ببینم. عکس گرفتن موضوع مورد مطالعه برخی از اندیشمندان رشته گردشگری شده است که معتقدند عکس گرفتن گردشگران باعث می شود در لحظه حضورشان در مقصد، توجه چندانی به پدیده های محیط نکنند؛ به این امید که در آینده عکسها را می بینند. از سوی دیگر در این چند سال، هر کجا که رفته ام با دوربین 5 مگاه پیکسلی همان گوشی قدیمی ام عکس گرفته ام تا کمتر جلب توجه کند و بیشتر و راحت تر بتوانم وارد جامعه بومی شوم. همین عکس گرفتن عَمر توجه همگان را به خود جلب می کرد و راستش را بخواهید من هم کمی می ترسیدم که مایه دردسرمان شود. که البته آنچنانکه شرح خواهم داد، عکس گرفتن کار دست هر دوتای مان داد. به هرحال آن جوانی که مشغول مطالعه بود، سر صحبت را باز کرد و نشستیم کنارش و کمی گفتگو کردیم. دانشجوی مدیکال (پزشکی) بود و از اعراب. اعراب را باید به اقوام ساکن افغانستان بیفزاییم. اینها از نسل کسانی هستند که در صدر اسلام به اینجا آمده اند. اکنون به هیچ وجه هیچ نشانه ای از فرهنگ عربی در زندگی شان نیست، اما همچنان به نام عرب شناخته می شوند. برخی شان به سادات معروف اند، برخی شان هم به میر و شیخ و... .

اگر پاییز به افغانستان و به ویژه هرات بروید، نخستین کتابی که به یادتان می آید، زمان «بادبادک باز» نوشته خالد حسینی است. اصلی ترین سرگرمی کودکان هراتی در این فصل که بادهای 120 روزه می وزد، بادبادک بازی است. در محوطه باز اطراف مناره ها و باغ گوهرشاد، بادبادک ها به هوا بود. برخی خودشان بادبادک درست می کنند و برخی دیگر بادبادکهای اماده می خرند. چندین فروشگاه در هرات وجود دارد که فقط بادبادک می فروشند. متوسط قیمت شان 40 افغانی (2.200 تومان) است. کودکان افغان در بادبادک بازی بسیار ماهرند. نخ بادبادکهای شان آنچنان بلند است و بادبادک آنچنان به هوا می رود که دیگر به سختی می توان آنرا دید. تازه گاهی در آن بالا، دو تا بادبادک را به جنگ می اندازند. یعنی بادبادکها را به سوی همدیگر هدایت کرده و نخ های آنها را در همان بالا به هم گره می زنند. نخ بادبادک هر کسی که پاره شد، بادبادک رقیب را برای خودش پایین می کشد. چون گاهی از روی پشت بام بادبادک بازی می کنند، از آنجا پایین افتاده و آسیب دیده یا حتی در مواقعی جان شان را از دست می دهند. هر بار که کودکان بادبادک باز را می دیدم و یاد رمان خالد حسینی می افتادم، با خودم می گفتم ای کاش در فضای کتابها و رمانهای این کشور، قومگرایی ها کنار گذاشته می شد و بخشش و فراموشی را وسیله ای می کردند برای ساختن سرزمین شان.

ادامه دارد...

moghaddames@gmail.com

 

بخش نخست این سفرنامه با عنوان «چرا افغانستان».

بخش دوم: «ورود به هرات یا کلیاتی درباره افغانستان».

بخش سوم: «هرات و افغانستان در گذر تاریخ».

بخش چهارم: «بادبادک بازهای هرات».

بخش پنجم: «فضای باز اجتماعی افغانستان».

بخش ششم: هرات، شهر عارفان

بخش هفتم: بازار و خرید شب عید

بخش هشتم: یک شبانه‌روز بازداشت به جرم جاسوسی

بخش نهم: بامیان: بوداگرایی دیروز، تحجرگرایی امروز، گردشگری فردا

بخش دهم: غلغله‌های خاموش بامیان

بخش یازدهم: در محاصره طالبان

بخش دوازدهم: کابل: پایتختی باستانی

بخش سیزدهم: کابل: شهر گورکانیان

بخش چهاردهم: مزارشریف نماد همبستگی شیعه و سنی

بخش پانزدهم: بلخ: مرکز تمدنهای زردشتی، بودایی و اسلامی

بخش شانزدهم: خدانگهدار سرزمین رویایی

پیوستاندازه
PDF icon 20886.pdf517.27 KB

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی

نویسنده

هاشمی مقدم، امیر

مطالب نویسنده